نمایش/عدم نمایش سایدبار
رفتن به بالای صفحه
آزادی حجاز از دست نااهلان
مهدی دمیرچیلو

نفاق و منافق

به نام خدا : سلام خدمت شما دوستان، رو مطلب usb کار میکردم که خب استقبالی نشد ازش ( که خب طبیعی هستش! )، بعد رفتیم سراغ طراحی قالب ایده آلمون برای سایت که مدت ها بود تو فوتوشاپ اون چیزی که دوست داشتم رو طراحی کرده بودم، اینشد که رفتم سراغ طراحی قالب جدید سایت و شد اینی که الان میبینید، از فردا هم میریم سراغ ادامه داستان usb، این مطلبی که مشاهده میکنید رو خیلی وقت پیش تهیه کرده بودم، که این مطلب خلاصه یه فایل ورد که حدود 60-70 صفحه بود هستش ( خود اون فایل ورد هم خلاصه چند تا کتاب و مقاله و لینک و … بود خخخ ) گفتم کارم با قالب سایت که تقریبا تموم شده، امروز این مطلبو بزارم تو سایت از فردا میرم سراغ usb خخخ این بود داستان گزاشتن این مطلب، ولی خداییش این مطلب از 100 تا مطلب usb ( که تو نت فارسی و انگلیسی مطلب درستی براش نی!!! ) ارزشش بیشتره!

نفاق و منافق

نفاق و منافق

طی مطالعه ای که قبلا در این باره داشتم، این مطلب رو تهیه کردم ( تقریبا چیزی غیر از این پاراگراف از من نیست!، در هر قسمت، منبعش رو ذکر کردم، اگه جایی هم چیزی از خودم بنویسم، داخل پرانتز ذکر میکنم که خودم نوشتم )؛ به نظرم هر کسی باید حداقل یکبار در این موضوع مطالعه داشته باشه!، در زیر نشانه هایی از نفاق در قرآن و احادیث ذکر میشه ( حالا احادیث رو بیخیال بشید، فقط آیات قرآن رو بخونید کافیه!!! )؛ اگه اهل بررسی اخبار جامعه باشید ( خوندن اخبار سایت های خبری و روزنامه ها )، شناخت منافق جماعت کاری نداره براتون!!!؛ در زیر ترتیب عناوین بر حسب عرف نی، اون مواردی که بنظرم مهم تر هستند و حاوی متن رو اول گزاشتم، بقیه موارد رو به سایت های مرجع لینک دادم تا هم مطلب طولانی نشه و هم کسی دوست داشت بره بخونه.

 

1) مقدمه

1) مقدمه

از نفاق در لغت فارسی به «دورو» یا «دو چهره» تعبیر می شود.

نفاق، صفت افراد بی ایمان است که ظاهراً در صف مؤمنین هستند اما باطناً دل در گرو کفر دارند و بنابراین می توان گفت منافق کسی است که در باطن، کافر ولی ظاهراً مسلمان است.

منافق، خط زندگی مشخصی ندارد و درمیان هر گروهی به رنگ آن گروه در می آید.

این گروه که نه اخلاص و شهامت برای ایمان آوردن داشته و نه قدرت و جرأت بر مخالف صریح، درصفوف مسلمانان واقعی نفوذ کرده بودند و از آن جا که ظاهری اسلامی داشتند، غالباً شناخت آنها مشکل بود که قرآن با بیان نشانه های دقیق و روشن، خط باطنی آنها را آشکار می سازد.

در فرهنگ دینی، منافق از کافر خطرناک تر، دشمنی و عداوتش مخرّب تر و عذاب او در آخرت از کافر سخت تر است. زیرا که به حکم دزد خانگی بوده و پلی است که کفر و کفار از طریق آن به خراب کاری در اسلام راه می یابند.

از آن جا که اسلام در طول تاریخ خود بیشترین ضربه را از منافقان خورده است، سخت ترین حملات خود را متوجّه منافقان ساخته و آن قدر که آنها را کوبیده، هیچ دشمنی را نکوبیده و نکوهش نکرده است.

هیچ یک از امامان معصوم (ع) توسط کفار و مشرکین به شهادت نرسیده اند و همگی به دست همین منافقان به ظاهر مسلمان شهید شده اند که خود جای بسی تأمّل است.

خطر منافقان برای هر جامعه از خطر هر دشمنی بیشتر است چرا که از یک سو شناخت آنها غالباً آسان نیست و از سوی دیگر دشمنان داخلی هستند و گاه چنان در تارو پود جامعه نفوذ می کنند که جدا ساختن آنها کار بسیار مشکلی است و از طرفی روابط مختلف آنها با سایر اعضاء جامعه، کار مبارزه را با آنها شوار می سازد.

کتاب قلب سلیم اثر ایت الله دستغیب ص53 : منافق برای بهره مندی از آثار دنیوی دینداری خود را در گفتار و کردار دیندار نشان میدهد درحالیکه در دل دیندار نیست؛ مثلا بزبان شهادتین میگوید و قرآن و حق بودن قیامت را اقرار میکند درحالیکه آنها را باور نداشته و بدل نپذیرفته، بلکه منکر آنهاست : "میگویند بزبانشان چیزی را که در دلشان نیست(آیه 12 سوره فتح)" یا برای جلب دلهای مردم جلو آنها نماز میخواند، حج میرود، صدقه میدهد تا او را بدینداری بشناسند و مدح و ثنایش کنند تا مورد اعتماد واقع شود.

 

2) انواع نفاق

2) انواع نفاق
  • نفاق با خدا
    • نفاق با خدا در اصل ایمان
    • نفاق با خدا در فروع ایمان
    • نفاق با خدا در عبادات
  • نفاق با مردم

 

1.1) نفاق با خدا در اصل ایمان :

تعریف : [منافق‏] در دل، خدا و آخرت را باور ندارد ولى در ظاهر خود را نزد مسلمانان صاحب ايمان وانمود مى‏كند تا از احكام اسلام كه به نفعش تمام مى‏شود مانند طهارت، ازدواج، ارث و غيره برخوردار شود.

 

قرآن : در سوره بقره درباره چنين افرادى مى‏فرمايد: «و برخى از مردمند كه مى‏گويند به خدا و روز جزا ايمان آورده‏ايم در حالى كه ايمان ندارند ( سوره 2 آیه 8 )»؛ «و هنگامى كه به مؤمنين برخورد مى‏كنند مى‏گويند ايمان آورده‏ايم و چون با شيطانهاى خود (يعنى كفار) خلوت مى‏كنند مى‏گويند ما با شماييم همانا، (مؤمنين را) مسخره كنندگانيم ... ( سوره 2 آیه 14 )»؛ و اين بدترين مراتب نفاق است كه بالاتر از آن متصور نيست و عذاب چنين منافقى در آخرت از كفار نيز بيشتر است و هرگز نجاتى برايش نخواهد بود و در قرآن مجيد از پستى آنها و سختى عذابشان و لزوم بيزارى از آنها زياد ذكر شده است و جمعيت اينها ميان مسلمين زياد بلكه پاره‏اى از آنها مانند بنى‏اميه سالها بر مسلمين حكومت‏مى‏كردند.

 

برائت : به هرحال، هرگاه نفاق چنين منافقى از گفتار و كردارش آشكار شد، مانند «يزيد بن معاويه» برائت از او و لعنش در حال زندگى و مرگش بر هر مسلمانى واجب است و به راستى زيان اين دسته از منافقين براى اسلام از كفار بيشتر بوده است.

 

تقیه در مقابل نفاق در اصل ایمان : نفاق با خدا چنانچه دانسته شد به معناى پنهان داشتن كفر باطن و تظاهر به ديندارى كردن است تا از بهره‏هاى ديندارى برخوردار شود، ولى «تقيه‏اى» كه عقل و شرع آن را واجب مى‏دانند عكس نفاق است؛ يعنى پنهان داشتن ايمان قلبى از منكرين حق تا از زيان مالى يا آبرويى يا جانى در امان بماند، در صورتى كه براى دين، نفعى نداشته باشد، يعنى اگر عقيده قلبى خود را فاش سازد، خونش را مى‏ريزند يا مالش را مى‏برند بدون اينكه به حال دين نفعى داشته باشد، در اين حال تقيه كردن واجب است.

تقیه کی مستحب است : اگر اظهار حق كردن سبب تقويت حق گردد، ترك تقيه مستحب است مانند تقيه نكردن جناب ميثم تمار و ابوذر غفارى و حجر بن عدى و غيرهم.

تقیه کی حرام است : هرگاه تقيه كردن يعنى پنهان داشتن حق و اظهار نكردن آن، سبب از بين رفتن و پايمال شدن حق شود، در اين صورت، تقيه حرام و ترك آن واجب است چنانچه حضرت سيدالشهداء عليه السلام تقيه نفرمود و حق را آشكار فرمود.

 

1.2) نفاق با خدا در فروع ایمان :

تعریف : يعنى [شخص منافق‏] ايمان ضعيفى به خدا و روز جزا دارد ولى از لوازم آن چيزى در او نيست يا بسيار ضعيف است، اما به دروغ ادعا مى‏كند كه آنها را دارد؛ مثلًا هيچ ترسى از قيامت و حساب و ميزان اعمال و آتش جهنم در او نيست لكن ادعا مى‏كند كه از خدا مى‏ترسم، از روز قيامت و حساب آن ترسناكم و شاهد دروغگو بودنش بى‏باكى در گناه كردن است؛ زيرا كسى كه از خوراك مسمومى ترسيد به آن دست دراز نمى‏كند، همچنين كسى كه از عدل و مؤاخذه الهى بيم داشت، هرگز در گناه كردن بى‏پروا، نمى‏شود.

 

جواب جالب به یک سوال : و لذا از بزرگى نقل شده است كه اگر از تو بپرسند آيا از خدا مى‏ترسى در جواب ساكت باش؛ زيرا اگر بگويى نمى‏ترسم، به آنچه خداوند از مجازات روز قيامت خبر داده است كافر شده‏اى و اگر بگويى مى‏ترسم باز دروغ گفته‏اى؛ زيرا نشانه ترس از خداوند فرار از گناه است.

 

گناه نه از روى قلدرى‏ : لكن حق مطلب اين است كه اهل ايمان خدا را حاضر و ناظر مى‏دانند و از قهرش، ترسان و از عدلش، هراسانند، لذا هيچ‏گاه از روى قلدرى و انكار مجازات الهى، گناهى از ايشان سرنمى‏زند، بلكه اگر گناهى مى‏كنند از روى غلبه نفس و شيطان و مغرور شدن به حلم الهى است و دليلش پشيمانى بعد و سعى در توبه و تدارك است. خلاصه، صدور گناه دليل بر بى‏ايمانى نيست بلى پشيمان نشدن از گناه نشانه بى‏ايمانى است.

 

یک مورد از نفاق با خدا در فروع ایمان ( انفاق نشانه امید بخدا ) : از جمله موارد نفاق با خدا در لوازم ايمان، ادعاى رجاى به خداست از كسى كه در دل اميدى به خدا ندارد يا بسيار ضعيف است؛ يعنى مى‏گويد من به خداى خود اميدوارم در حالى كه دروغ مى‏گويد و از بذل عمر و مال در راه خدا دريغ دارد مثل اينكه خرج كردن در راه خدا را ضررى مى‏پندارد و اميدى ندارد كه خدا در دنيا و آخرت به او عوض دهد، در حالى كه اگر اميد به خدا داشت از بذل جان در راه خدا نيز دريغ نداشت و از معامله با غير خدا هرچند درهم ناقابلى، خوددارى مى‏كرد.

 

1.3) نفاق با خدا در عبادات :

تعریف : نفاق با خدا در انواع عبادات از واجبات و مستحبات بدنى و مالى مانند نماز، روزه، زكات، خمس، امر به معروف و نهى از منكر و غير اينها به اينكه عبادتى را به نام خدا انجام دهد در حالى كه تمام داعى يا جزء داعى و تحرك او در اين عمل، جلوه دادن و اظهار ديندارى براى مردم است تا آبرو و منزلتى پيدا كند. چنين شخصى در قيامت به چهار اسم نامبرده مى‏شود: «غادر، فاجر، كافر و خاسر»؛ يعنى نيرنگ زننده، گنهكار، كفرآورنده، زيانكار و عملش بر طبق آيات و اخبار رسيده حرام و باطل است و در آخرت معذب خواهد بود مگر اينكه توبه كند و گذشته را تلافى نمايد و تفصيل اين مطلب در كتاب گناهان كبيره نوشته شده است.

 

گناهانی که نفاق می آورد : مانند گناه قتل نفس، ترك نماز و زكات و حج، نيز بهتان و امور ديگر كه به بعضى از آنها در روايات اشاره شده مانند شاد شدن از مصيبت حضرت سيدالشهداء- سلام اللَّه عليه، بخل کردن از نفاقات واجب ( زکات و ... )، ریاکاری و...

 

2) نفاق با مردم :

تعریف + مثال : [نفاق با مردم‏] يعنى دورويى و دوزبانى؛ در حضور كسى او را مدح و ستايش مى‏كند و به او اظهار دوستى و نيك خواهى مى‏نمايد و در غيابش برخلاف آن است؛ يعنى او را مذمت مى‏كند و در صدد اذيت و آزارش برمى‏آيد يا اينكه ميان دو نفر كه با هم دشمن‏اند آمد و شد كند و با هريك در دشمنى ديگرى موافقت نمايد و او را بر عداوت ديگرى تحسين نمايد و چنين وانمود كند كه او را در دشمنى با آن شخص يارى كننده است.

 

فرق تقیه و نفاق : ناگفته نماند كه اگر با هريك از اين دو نفر تنها اظهار دوستى كند بدون اينكه در دشمنى با ديگرى موافقت و تحريكى داشته باشد، نفاق نيست؛ چنانچه اگر با شخص پست و شرير در حضورش اظهار دوستى و موافقت كند در حالى كه در دلش چنين نيست تا از شرش محفوظ بماند، نفاق نيست بلكه از موارد تقيّه است كه در بعضى موارد واجب نيز مى‏باشد.

 

بدترین مردمان در روز قیامت : مردى درب خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اجازه شرفيابى خواست، حضرت فرمود اجازه‏اش دهيد كه بد مردى است؛ چون آن شخص وارد شد حضرت به نرمى با او سخن فرمود تا آنجا كه حاضران گمان كردند آن شخص را نزد آن حضرت قدر و منزلتى است؛ وقتى بيرون رفت، عرض كردند نخست چنين فرمودى و چون داخل شد با او چنين رفتار فرمودى؟ فرمود: «بدترين مردم روز قيامت كسى است كه مردم براى نگهدارى خود از شرّش او را اكرام و احترام نمايند» ( جامع‏ السعاده نراقى ج2 ص319 )

 

منبع : کتاب قلب سلیم اثر ایت الله دستغیب، فصل 2 ( ص 52 تا 82 )

 

3) شیوه‌های مقابله با منافقان

3) شیوه‌های مقابله با منافقان

موضع پيامبر (ص) در قبال پديدة نفاق، موضع طبيبي بود كه محيط پرورش و رشد ميكروب را از هر جهت محدود و سپس منافذ ادامة حيات آن را مسدود مي‌كند، تا ميكروب‌ها امكان هر گونه نشاط و فعاليت خود را از دست بدهند. رسول خدا (ص) با پديدة نفاق از آغاز پيدايش آن به عنوان يك پديدة اجتماعي و رواني برخورد كرد و از برخورد سياسي رسمي با آن پرهيز نمود؛ لذا براي رفع اين مشكل از ابزارها و امكانات رواني و اجتماعي بهره گرفت. به همين جهت، رفتار آن حضرت در برابر منافقان عمدتاً عناويني اخلاقي به خود مي گيرد، تا سياسي. مدارا كه يك رفتار اخلاقي است، اصلي ترين الگوي رفتاري پيامبر (ص) در برابر منافقان به شمار مي آيد. در ضمن، پيامبر در برخورد با منافقان، تدابيري انديشد و به گونه‌اي رفتار مي‌كرد كه نتيجة آن، انزوايي اجتماعي منافقان و مصونيت بخشي به جامعه اسلامي از تأثير گذاري منفي آنان بود و گاهي نيز به جهت جلوگيري از فتنه انگيزي آنان به اِعمال خشونت دست مي زد؛ البته، هيچ گاه به قتل آنان اقدام نكرد. اين پژوهش، امور مذكور را -به توفيق الهي- با ذكر شواهد تاريخي بيان خواهد كرد :

1) مدارا با منافقان : مدارا به عنوان يك اصل، در تمام دورة هجرت كه رسول خدا(ص) با منافقان گرفتار بود، مورد توجه ايشان قرار داشت. با وجود تحريكات فراوانِ منافقان، آن حضرت در برابر آنان، سياست مدارا را در پيش گرفت و در عين كنترل اوضاع بر آنان سخت گيري و اعمال خشونت نمي كرد.

مرحوم طبرسي در تفسير آية«يا ايها الّنبي جاهد الكفار و المنافقين» مي نويسد كه جهاد با كفار به صورت جنگ و كشتن است و جهاد با منافقان، گفتن سخناني كه آنان را از كار هاي زشت باز دارند، نه جنگ كردن با آنان؛ البته در اين صورت نيز صَرف تلاش و جهاد صدق مي‌كند. ازامام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: «إنّ رسول الله لمَاَ يقاتل منافقاً قط، انّما كان يتألّفهم؛ رسول خدا(ص) هيچ گاه به قتل منافقان اقدام نكرد؛ هميشه به آنان مهرباني و الفت مي‌نمود». نمونه هاي تاريخي ذيل، به صورت آشكار بر مداراي آن حضرت با منافقان دلالت دارد.

1.1) ناديده گرفتنِ آزار منافقان : بعد از شكست پيامبر (ص) و مسلمانان در جنگ احد، يهوديان سخنان زشت و آزار دهنده بر زبان آوردند و گفتند: همانا محمد (ص)، به دنبال ملك و پادشاهي است كه اين چنين شكست خورده است و گرنه هيچ پيامبري اين گونه شكست نخورده است! منافقان هم به ياران پيامبر مي‌گفتند: آن افرادي كه كشته شده اند، اگر پيش ما مي ماندند، كشته نمي شدند. آنان با اين سخنان، اصحاب رسول خدا (ص) را دچار ترديد مي‌كردند و آن‌ها را تشويق به جدا شدن از آن حضرت مي‌نمودند.

عمر در گوشه و كنار، اين سخنان را شنيد، لذا نزد رسول اكرم(ص) رفت تا از او براي كشتن يهوديان و منافقاني كه اين سخنان را گفته بودند اجازه بگيرد. اما رسول خدا (ص) فرمود: اي عمر، همانا خداوند دينش را آشكار و رسولش را عزيز و حفظ مي كند و از آن جا كه يهوديان در ذمة ما هستند اجازة قتلشان را نمي دهم. عمر گفت: دربارة منافقان چه مي فرماييد؟ آن حضرت فرمود: آيا آنان شهادت نمي دهند كه «لا اله الاّلله و محمد رسول الله»؟ گفت: چرا؛ ولي اين را به خاطر ترس از شمشير مي گويند و حالا نيت هاي پليد خويش را آشكار كرده اند و خداوند پليدي وجود آنها را ظاهر كرده است. رسول خدا (ص) فرمود: از كشتن كسي كه مي گويد: «لا اله الاّ لله و محمد رسول الله» نهي شده ام. اي پسر خطاب، قريشيان ديگر اين گونه بر ما غلبه نخواهند كرد تا مكه را فتح كنيم.

نمونة ديگر اين ‌كه رسول خدا(ص) در رفتن به سوي احد گفت: كيست كه ما را از راه نزديك‌ترى به احد برساند كه با قريش روبرو نشويم؟ ابو خيثمة گفت: من بچنين راهى آشنا هستم. سپس جلو آمده و آن حضرت را از طرف مزارع بنى حارثه بسوى أحد راهنمايي كرد. در اين راه از زمينى گذشتند كه متعلق به مردى منافق، بنام مربع بن قيظى بود كه از دو چشم نابينا شده بود. اين مرد پست همين كه دانست رسول خدا (ص) با سپاه مسلمانان از ميان زمين‌هاى او مي‌گذرند، پيش آمد و مشتي خاك برداشت و به روى آنها پاشيده و گفت: اگر تو پيغمبر خدا هستى من اجازه نميدهم از وسط زمين من بگذرى سپس مشت ديگرى از خاك برداشت و گفت: اى محمد (ص) بخدا اگر مي‌دانستم اين خاك‌ها به‌صورت شخصى غير از تو نمي‌ريزد آنرا بصورتت ميزدم! أصحاب جلو رفتند تا او را بخاطر اين جسارت بكشند، ولى رسول خدا (ص) مانع شده فرمود: اين مرد چنانچه از ديدگان او نابينا است دلش نيز كور است. با اين حال، يكى از مسلمانان كه پيش از ديگران خود را باو رسانده بود پيش از آن كه رسول خدا از آزار او جلوگيرى كند خود را باو رسانيد و با كمانى كه در دست داشت سرش را بشكست.

1.2) پذيرش عذر خواهي منافقان : غزوه تبوك از جهاتي يك آزمايش بزرگ براي مسلمانان و زمينه آشكار كردن منويات دروني آنان بود؛ زيرا اين غزوه در فصل بسيار گرم، داراي راهي بسيار طولاني و مشقات فراوان و درست در زمان رسيدن محصولات بود؛ وقتي بود كه مردم علاقمند بودند زير سايه درختان شان بنشينند استراحت كنند و از ميوه ها بهره ببرند. مشكل سفر تا آن جا بود كه آن را به حق، جيش العسره ناميدند. زماني كه بسيج عمومي اعلام شد، اعتراض برخي مسلمانانِ كه ايمان ضعيف داشتند آغاز گرديد. در آن ميان، منافقان كه در آن وقت بيشتر از هر زمان ديگر بودند، فعال شدند. بهانه‌جويان براي رفع مسئوليت از خويش، انواع بهانه ها را مطرح كردند و كوشيدند تا به نحوي از رسول خدا(ص) اجازه ماندن در مدينه را بگيرند. تعدادي از آنان بر يك ديگر مي گفتند: در اين فصل گرما به سوي تبوك حركت نكنيد؛ بدين صورت مي خواستند رسول خدا (ص) را بترساند و مردم را نسبت به جهاد بي ميل گرداند. قرآن كريم در سوره توبه به بيان اين تلاشها پرداخته و به تفصيل از گروه هاي كه همدلي با پيامبر داشته يا در صددد يافتن بهانه و راه گريز براي خلاصي از مسئو ليت اين سفر بودند سخن گفته است. درآيات 38-42 روحيه حاكم بر مسلمانان را در اين دوره كه اواخر عمر پيامبر(ص) بود توضيح مي‌دهد و بيان مي كند كه رسول خدا(ص) چگونه از روي دل سوزي و مدارا به آنان، اجازه ماندن در مدينه را به آن ها مي داد. خداوند آن حضرت را به خاطر اين كار، چنين مورد خطاب قرار داد: «خدايت عفو كند! چرا پيش از اين كه راست گويان و دروغ گويان را بشناسي، به آن ها اجازه[ماندن در مدينه را] دادي؟ آن ها كه به خدا و روز جزا ايمان دارند، هيچگاه براي ترك جهاد با اموال و جانهايشان از تو اجازه نمي گيرند؛ و خداوند پرهيز گاران را مي شناسد. تنها كساني از تو اجازه مي گيرند كه به خدا و روز جزا ايمان ندارند،و دلهايشان با شك و ترديد آميخته است؛ آنها در درديد خود سرگردانند.

نمونه ديگر اين‌ كه در همين زمان (حركت به سوي تبوك)، گروهي از منافقان كه وديعه بن ثابت از آن جمله بود، به پيامبر (ص) اشاره مي كردند و به مسلمانان چنين القا مي كردند كه آيا جنگ با روميان، همانند جنگ با اعراب است؟ سوگند به خدا، روميان به زودي ما و شما را به بند خواهند كشيدند. پيامبر (ص) به محض آگاهي از موضوع، عمار ياسر را به سوي آنها فرستاد و به او فرمود: اي عماّر، اينان را درياب كه هلاك شدند و برو در بارة آن چه گفته‌اند تحقيق كن. اگر گفته‌هاي‌ خود را انكار كردند، به آنان بگو شما چنين و چنان گفته‌ايد. عمار نزد آنان رفت، وقتي دربارة گفته‌هاي‌شان تحقيق كرد، آن‌ها دانستند كه موضوع به اطلاع رسول خدا (ص) رسيده است. نزد پيامبر (ص) آمدند و به خاطر گفته هاي‌شان عذر خواهي كردند. در اين زمان، در حالي كه رسول خدا (ص) سوار شتر بود، وديعه نوار تنگ پالان شتر آن حضرت را در دست داشت گفت: اي رسول خدا (ص) ما داشتيم بازي و شوخي مي كرديم و آن چه مي گفتيم جدي نبود. آنان مورد عفو پيامبر (ص) قرار گرفتند. آيه شريفة زير در اين باره نازل گرديد. «و لئن سألتهم ليقولن انما كنّا نخوض و نلعب قل أ بالله وآياته و رسوله كنتم تستهزءون؛ و اگر از آن ها بپرسي (كه چرا اين سخنان را مي گفتيد؟) مي گويند ما بازي و شوخي مي كرديم. بگو: آيا خدا، آيات او و پيامبرش ر ا مسخره مي كرديد؟!

1.3) مدارا در عين برخورد مدبرانه با تحريكات منافقان : پس از پايان جنگ بني مصطلق، بر سر بر داشتن آب، ميان سنان بن وبر و جهجاه بن مسعود درگيري پيش آمد. سنان انصار را صدا زد و جهجاه نيز مهاجران را. گروهي از مهاجران و انصار سلاح به دست، گرد آمدند. پيامبر خدا فرمود: «اين استغاثة جاهلي چيست؟ مسلمان تنها بايد به برادر مظلومش كمك كند.» پس از آرام گرفتن آنان، عبدالله بن ابي در گوشه‌اي با گروهي از منافقان مي گفت: شما مردم، خودتان به خودتان چنين كرديد؛ روز نخست، اينان (مهاجران) را به ديارتان راه داديد و آن ها را در زندگي تان سهيم كرديد؛ در نتيجه، تعداد شما كم شد و شمار آنان فزوني يافت. اكنون نيز اگر حمايتشان نكنيد، به سرزمين خودشان خواهند رفت. من وقتي كه در مدينه وارد شوم، عزيزان (انصار) را بر آن مي دارم تا ذليلان (مهاجران) را از شهر بيرون كنند. زيد بن ارقم كه هنوز بالغ نشده بود، در جمع آنان حاضر بود و گفته‌هاي عبدالله بن ابي را به رسول خدا (ص) رساند. وقتي كه آن حضرت اين سخنان را شنيد، رنگ چهره‌اش از نارا حتي تغيير كرد. سپس خطاب به زيد بن ارقم گفت: جوان! شايد تو از او ناراحت بودي و چنين سخني را به او نسبت مي دهي؟ جواب داد: نه به خدا قسم، من اين سخن را از او شنيدم. پيامبر (ص) فرمود: شايد اشتباه شنيدي؟ گفت نه اي پيامبر خدا. آن حضرت گفت شايد امر بر تو اشتباه شده است؟ گفت نه قسم به خدا، من خودم از او چنين سخني را شنيدم. اين گفته، در جمع سپاه منتشر شد و عبدالله بن ابي نزد پيامبر(ص) آمد و قسم خورد كه چنين مطلبي نگفته است. برخي آمد كه اجازة كشتن ابن ابي را بگيرد؛ ولي رسول خدا (ص) اجازه نداد و فرمود: مردم خواهند گفت كه محمد ياران خود را مي‌كشد. در طول راه سخن مردم، در بارة اين واقعه بود و پيامبر (ص) براي اين كه لشكر را از سخن گفتن در اين باره باز دارد، به سرعت از مريسع راه افتاد. صبح تا به شب و شب را تاصبح، تا آن زمان كه خورشيد مانع راه رفتن شد، هم چنان لشكر را راه برد. زماني كه توقف كردند، هنوز پاي اصحاب به زمين نرسيده به خواب رفتند. در راه بازگشت راه مدينه بود كه سورة «منافقون» بر رسول خدا (ص) نازل شد. تا آن زمان كه سخن زيد بن ارقم مورد ترديد بود، پس از نزول وحي، حضرت به زيد فرمود، اي نوجوان خدا خبر تو را تأييد كرد.

2) بيان حقيقت در برابر شايعه پراگني منافقان : رسول خدا (ص) در ضمن اين كه با منافقان مدارا مي‌كرد، در برابر شايعه پراكني‌هاي آنان، حقيقت را بيان مي‌داشت و بدين صورت، هم باورها و انديشه افراد جامعه را از خطر انحراف مصون مي‌داشت و هم به شايعه پراگني منافقان پايان مي‌داد. در يكي از منازلِ رفتن به سوي تبوك، شتر رسول خدا كه نامش «قصواء» بود گم شد. زيد بن لُصيت قينقاعي كه از منافقان بود گفت: آيا محمد (ص) گمان مي‌كند كه پيام آور الهي است و از آسمان براي شما خبر مي دهد، در حالي كه نمي داند شترش كجاست؟ اندكي بعد، رسول خدا (ص) فرمود: «يكي از منافقان چنين گفته است. آن چه من مي دانم همان است كه خداوند به من تعليم داده است؛ لكن حالا شتر من در فلان شعب است و افسارش بر درختي، در آن جا مانده است. برويد و او را بياوريد.» اصحاب رفتند و اورا همان جا يافتند و آ وردند.

نمونة ديگر اين كه هنگامى كه رسول خدا (ص) خواست از مدينه به سوي تبوك حركت كند على بن ابى طالب را براى سرپرستي‌خانوادة خويش در مدينه گذاشت و به او دستور داد نزد آنها بماند. منافقين در اين باره شايعه پراكني كرده و گفتند اين كه پيغمبر على را همراه خود نبرد بخاطر اين بود كه بودن على را بر خود سنگين مي‌دانست و خواست خود را از او آسوده كند. على (ع) كه اين سخن را شنيد اسلحه خود را برداشته و به دنبال آن حضرت حركت كرد تا در «جرف» خود را برسول خدا (ص) رسانيد و بدان جناب گفت: اى رسول خدا (ص) منافقين پندارند كه چون بودن من در اين سفر بر شما گران بوده مرا در مدينه گذاردهاى؟ رسول خدا (ص) فرمود: دروغ گفتهاند و من تو را براى رسيدگي به كارهاى خود و آن چه در مدينه به جاى نهادم گذاشته‌ام؛ پس به‌سوى شهر برگرد و در خانوادة من و خانواده خود جانشين من باش (سرپرستى ايشان را به عهده بگير). آيا خوشنود نيستى اى على كه مقام تو نسبت به من مقام هارون نسبت به موسى باشد؛ جز اين كه پس از من پيغمبرى نيست؟ على (ع) كه اين سخنان را از رسول خدا (ص) شنيد به مدينه باز گشت و پيغمبر اسلام نيز به راه خود ادامه داد. ابن اسحاق اين حديث را به سند خود از سعد بن ابى وقاص نقل كرده كه او گفت: من خود شنيدم كه رسول خدا (ص) اين سخن را به على (ع) فرمود.

3) منزوي كردن منافقان : مدارا و گذشت پيامبر(ص) در برخورد با منافقان بدان جهت بود، كه آنان در ظاهر مسلمان بودند؛ ولي پيامبر (ص) توجه داشت كه اينها در وجود خودشان كفر پنهان دارند و به خاطر حفظ جان و مال شان، يا به خاطر ضربه زدن به مسلمانان تظاهر به اسلام مي كنند. به همين جهت تدابيري انديشيد كه اينان نتوانند به اهداف شوم خودشان دست يابند. يكي از بهترين راه ها براي اين منظور، در انزوا قرار دادن آنان بود كه رسول خدا (ص) به شيوه هاي مختلف اين هدف را دنبال كرد.

3.1) معرفي هويت منافقان :

نمونه اول : منافقان در عين حال كه با يك ديگر به صورت پنهاني سخن مي گفتند، هراس از آن داشتند كه آياتي در باره آنان نازل شده و سبب شرمندگي آنان گردد. برخي از آنان در عقبه‌اي در ميانه راه تبوك، در انتظار فرصتي بودند، تا در راه بازگشت رسول خدا (ص) آن حضرت را به فتك بكُشند. جبرئيل، رسول خدا (ص) را از تصميم آنان آگاه كرد. آن حضرت كساني را فرستاد تا آنان را از آن جا پراكنده كنند. حذيفه كه در كنار رسول خدا (ص) بود، تعدادي را شناخت و آن حضرت ديگران را نيز به او معرفي كرد. حذيفه پرسيد: آيا آنان را به قتل نمي رساني؟ رسول خدا (ص) فرمود: «نمي خواهم عرب بگويند، چون محمد به كمك اصحابش پيروزي يافت، به كشتن آنها پرداخت.» طبرسي افزوده است كه از امام باقر (ع) نيز همين روايت نقل شده، جز آن كه در آن آمده است كه آنان در سپاه خود از كشتن رسول خدا (ص) سخن مي‌گفتند.

نمونه دوم : هنگامي كه قلعة طايف در محاصره پيامبر (ص) بود، عْيينه تصميم گرفت كه از آن حضرت اجازه بگيرد تا او هم بتواند همانند برخي ديگر، براي عده‌اي امان بگيرد. به همين منظور خدمت رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا (ص) اجازه بدهيد كه به قلعه طايف بروم و با آن ها صحبت كنم. رسول خدا (ص) اجازه داد. وي به قلعه نزديك شد و گفت: اگر به قلعه نزديك شوم در امان هستم؟ گفتند: بله، نزديك بيا و داخل شو. او وارد قلعه شد و به آنها گفت: پدر و مادرم قربانتان! به خدا سوگند كه ايستادگي و مقاومت شما سبب خرسندي من شده است؛ به خدا سوگند كه در عرب كسي همانند شما وجود ندارد؛ به خدا سوگند كه محمد (ص) تاكنون با افرادي چون شما درگير نشده وحالا از توقف زياد خسته گرديده است. شما در قلعه‌هاي خود بمانيد كه بسيار محكم و اسلحه هاي شما بسيار زياد است؛ آب شما از داخل قلعه تأمين مي‌شود و از قطع آن بيمي نداريد.

پس از آن كه او بازگشت، رسول خدا(ص) از او پرسيد : به آن‌ها چه گفتي؟ او گفت : تا توانستم آنها را ترساندم و گفتم : همانا محمد (ص) در پاي قلعه‌هاي ديگر نيز فرود آمده و آن‌ها را كه داراي افراد و سلاح هاي بيشتري بوده‌اند محاصره كرده است. به خدا سوگند كه محمد(ص) از شما دست بر نمي دارد تا زير فرمان او در آييد يا از او امان بخواهيد و تا جايي كه توانستم آن هارا ترساندم و خوار كردم. پس از آن كه سخن او تمام شد، رسول خدا (ص) فرمود: دروغ مي گويي! تو اين و آن را به آن ها گفتي و همة آن چه كه او به آن‌ها گفته بود بازگو كرد. ابوبكر گفت: واي برتو اي عيينه! تو دائما در باطل به سر مي‌بري؛ در روز بني نضير و بني قريظه و خيبر از تو چه كشيديم! افراد را عليه ما بر مي‌انگيزي؛ در حالي كه به گمان خود مسلمان شده‌اي، با شمشيرت با ما مي‌جنگي و دشمن را عليه ما تشويق مي كني! عيينه گفت: اي ابوبكر، ديگر چنين كاري نخواهم كرد و به درگاه خدا توبه مي كنم. عمر به پيامبر اكرم (ص) عرض كرد: اي رسول خدا (ص)، اجازه بدهيد تا گردنش را بزنم! آن حضرت فرمود : اگر چنين كني مردم مي گويند كه من اصحاب خودم را به قتل مي رسانم.

3.2) لعن منافقان : در مسير بازگشت پيامبر(ص) از تبوك به سوي مدينه، در صحراي مشفق آب كمي بود كه از سنگي بيرون مي آمد و تنها دو يا سه نفر را مي توانست سيراب كند. پيامبر دستور داد كه هر كس به اين آب زودتر رسيد از آن نياشامد تا اين كه ما هم بياييم. تعدادي از منافقان، خودشان را زودتر از ديگران به آب رسانيدند و آن مقدار آبي كه در آن بود برداشتند. زماني كه رسول خدا آمد و در آن جا ايستاد، آبي در آن نديد، فرمود: چه كسي به اين آب زودتر رسيد؟ جواب دادند كه فلان وفلان. پيامبر (ص) فرمود: آيا من نهي نكرده بودم كه از آن كسي نياشامد تا اين كه ما برسيم. سپس رسول خدا آن‌ها را لعن و نفرين كرد؛ بعد از آن دست خود را زير آن سنگ كه آب از آن جريان داشت گذاشت تا مقداري آب در دستش جمع شد.؛ آن را به دست خود ماليد و دعا كرد. ناگاه صداي همانندي صاعقه از سنگ بلند شد و شكافته گرديد و آب بسياري از آن جاري شد؛ به طوري كه تمام اصحاب از آن سيراب شدند و آن چه لازم داشتند با خود برداشتند. سپس رسول خدا (ص) فرمود: اگر شما زنده باشيد يا از شما كسي زنده بماند، خواهد شنيد كه اين آب اطراف خود را سر سبز و خرم كرده است.

3.3) بي اعتنايي به منافقان و تحقير آنان : وقتي كه سپاه اسلام در احد رسيدند و نماز صبح را در آن جا خواندند، به دستور رسول خدا(ص) راهي را انتخاب كردند تا به مشركين برنخورده و به دامنه احد برسند. در اين زمان عبدالله بن ابي با سيصد تن از همراهان منافق خود راه بازگشت را در پيش گرفتند. رسول خدا(ص) در اين وضعيت حساس كه نياز شديد به سپاهي بيشتر بود، از روي بي اعتنايي حتي به پشت سرخود نيز نگاه نكرد. بدين ترتيب، از هزار نفري كه همراه آن حضرت بودند، هفتصد نفر باقي ماندند. عبدالله بن ابي براي توجيه بازگشت خود مي گفت: ما تعهد دفاع از او را در داخل شهر خود بر عهده گرفته بوديم نه در خارج از شهر؛ به علاوه از او خواستيم تا در داخل شهر بماند و بجنگد؛ رأي مارا نپذيرفت و تسليم خواست بچه ها شد.

همانند اين رفتار و بي اعتنايي از پيامبر(ص) در مورد مشركان نيز نقل شده است: زماني كه رسول خدا(ص) در حال رفتن به سوي بدر بود، دو نفر از مدني هاي مشرك را ديد كه وي را همراهي مي كنند. حضرت سئوال كردند كه براي چه همراه آنان آمده اند؟ گفتند: تو فرزند خواهر ما -كه از بني نجار بود- و هم در جوار ما هستي؛ و ما همراه قوم خويش به قصد غنيمت مي آييم. رسول خدا (ص) فرمود: «لا يخرجن معنا رجلٌ ليس علي ديننا.» «كسي كه بر دين ما نيست، نبايد مارا همراهي كند.» آنان از شجاعت خود سخن گفتند؛ اما رسول خدا(ص) نپذيرفت تا در نهايت يكي از آنان به نام خبيب بن يساف مسلمان شد و ديگري به نام قيس بن محرث باز گشت، گرچه بعدها مسلمان شد و در اُحد به شهادت رسيد.

3.4) عدم واگذاري پست هاي حساس به منافقان : پيامبر اكرم (ص) خلق كريم خود را از هيچ كس، حتّي از منافقان دريغ نمي داشت؛ ولي نسبت به آن‌ها روش احتياط آميز داشت و آن‌ها را در كارهاي حساس دخالت نمي داد. تا رسول اكرم (ص) زنده بود، اموي هاي ضعيف الايمان، مؤلفة القلوب و منافقان جاي پاي پيدا نكردند؛ ولي متأسفانه بعد از پيامبر اكرم (ص) به تدريج پستهاي حساس را اشغال كردند، مخصوصاً در زمان عثمان.

4) اعمال خشونت در برابر منافقان : با آن كه منافقان آزادي زيادي داشتند، حتي مي توانستند سخنان كفر آميز بر زبان بياورند و نسبت به پيامبر اكرم (ص) سخنان ناروا بگويند، ولي هرگاه رسول خدا (ص) احساس مي كرد كه اين ها هستة نفاق تشكيل داده اند و به صورت سازمان يافته در مقابل مسلمانان فعاليت كرده و كار شكني مي كنند، در برابر آن ها مي ايستاد و از فتنه انگيزي آنان جلوگيري مي كرد.

نمونه اول : زماني كه رسول خدا (ص) عازم تبوك بود، بني غنم بن عوف از روي نفاق و حسادت، مسجدي در نزديكي مسجد قبا درست كردند و خدمت رسول خدا (ص) آمدند و گفتند: اي رسول خدا(ص) ما در شب هاي باراني و زمستاني و به جهت كار و نيازي كه پيش مي آيد مسجدي ساختيم و دوست داريم كه آن جا بيايي و براي ما (جهت افتتاح آن) نماز بخواني. رسول خدا(ص) كه آماده حركت به سوي تبوك بود، فرمود: « هر زمان – به خواست الهي- برگشتيم، مي آييم و براي شما در آن مسجد نماز مي خوانيم.» اما پس از آن، خداوند آن حضرت را از انگيزه‌هاي آنان آگاه ساخت. و در آياتي، پيامبر(ص) را از نماز خواندن در اين مسجد كه نامش را مسجد ضرار گذاشت، نهي كرد :

«لا تقم فيه أبداً لَمسجدٌ أسّس علي التقوي منْ أوّل يومٍ أحق أن تقوم فيه، فيه رجال يحبّون أن يتطهرون والله يحب المطهّرين. أفمن أسّس بنيانه علي تقوي من الله و رضوان خيٌر أم من أسس بنيانه علي شفا جرف هار فانْهار به في نار جهنم والله لا يهدي القوم الظالمين. لا يزال بنيا نهم الذي بنوا ريبة في قلوبهم إ لاّ أ ن تقطع قلوبهم والله عليم حكيم.»

«هرگز در آن مسجد (به عبادت) نه ايست! آن مسجدي كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده شايسته تر است كه در آن( به عبادت) بايستي؛ در آن مرداني هستند كه دوست مي دارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد. آيا كسي كه شالود آن را بر تقوا ي الهي و خشنودي او بنا كرده بهتر است يا كسي كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستي بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مي ريزد؟! و خداوند گروه ستمگران را هدايت نمي كند. اين بناي را كه آن هاساختنتد همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد در دلهاي شان باقي مي ماند، مگر آن كه دلهاي شان پاره پاره شود(بميرند) و خداوند دانا و حكيم است»

به دنبال آن، پيامبر(ص) به برخي اصحاب خود دستور داد كه به سوي اين مسجدي كه اهل آن ظالم است بروند و آن را خراب كنند، يا آتش بزنند. ابن اسحاق مي گويد: پيش ار رفتن به سوي تبوك، خانة يك يهودي به نام سويلم كه پايگاهي براي منافقان شده بود، به دستور رسول خدا به آتش كشيده شد.

نمونه دوم : گروهي از منافقان در مسجد حاضر مي شدند، به صحبت هاي مسلمانان گوش مي دادند و سپس آنان را به استهزا مي گرفتند؛ تا اينكه روزي در مسجد جمع شدند و حلقه وار دور هم نشستند و آهسته با همديگر شروع به صحبت كردند. چشم رسول خدا (ص) به آن‌ها افتاد و آن‌ها را كه بدان حال ديد، دستور اخراج ايشان را از مسجد صادر فرمود؛ بدنبال اين دستور، مسلمانان بر سر آنها ريخته و با وضع بدي آنان را از مسجد بيرون انداختند.

به عنوان نمونه، ابو ايوب به‌ سوى عمرو بن قيس كه در زمان جاهليت نگهبان بت قبيله بنى غنم بود، حمله كرد و پايش را گرفته كشان كشان از مسجد بيرون كرد. ابو ايوب پس از اينكه او را براند به ‌سراغ رافع بن وديعه (يكى ديگر از منافقين) رفت و ردايش را بگردنش انداخته بكشيد و با دست ديگري سيلي محكمى به صورتش زده از مسجد بيرون انداخت و به او گفت: اى منافق خبيث و پست! از همان راهي كه به‌ مسجد پيغمبر خدا (ص) آمدى باز گرد. بدين ترتيب، رسول خدا (ص) دستور اخراج منافقين را از مسجد صادر فرمود و از آن پس مسلمانان از شر و استهزاي آنها آسوده شدند.

نمونة سوم : أبو عفك يكى از افراد قبيله بنى عمرو بن عوف بود، زماني كه رسول خدا (ص) حارث بن صامت را كشت، نفاق درونى خود را ظاهر كرد و اشعاري در مذمت رسول خدا (ص) سرود. رسول خدا (ص) كه آن اشعار او را شنيد فرمود : كيست كه شر اين خبيث را از من دور كند؟ سالم بن عمير- يكى از افراد همان قبيله - كه يكى از گريه كنندگان بود، بدنبال اين كار رفت و ابو عفك را بقتل رسانيد.به دنبال آن، عصما دختر مروان، زنى از قبيله بنى اميه بن زيد (از اهل مدينه) بود كه مردي از بنى خطمه او را بزنى گرفته بود؛ چون جريان قتل ابو عفك را شنيد، منافق شد و درباره عيب‌جويي مسلمانان و دين مقدس اسلام اشعارى گفت. رسول خدا (ص) كه آن اشعار را شنيد فرمود: آيا كسي نيست كه انتقام مرا از دختر مروان بگيرد؟ مردى از بني خطمه كه نامش عمير بن عدي بود و در محضر رسول خدا (ص) نشسته بود اين سخن را از رسول خدا (ص) شنيد و چون شب فرا رسيد به خانه آن زن رفت و او را بقتل رساند. چون صبح شد، نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اي رسول خدا من آن زن را كشتم. حضرت فرمود: اى عمير خدا و رسولش را يارى كردي. عمير گفت: آيا كشتن او موجب گرفتارى من (بدست افراد بنى خطمه) نمي‌شود؟ حضرت فرمود: كسى درباره او نزاع نخواهد كرد.

عمير كه اين سخن را شنيد، نزد بني خطمه كه اختلاف زيادى دربارة خون آن زن كرده بودند باز گشت. با اين‌كه آن زن، پنج پسر بزرگ داشت به آن‌ها گفت: اى بنى خطمه دختر مروان را من كشته ام؛ اكنون هر كاري كه مي‌خواهيد نسبت به من انجام دهيد. اين حرف سبب شد كه اسلام در ميان قبيله مزبور رونق بگيرد و افرادى از آن قبيله كه مسلمان شده بودند و تا به آن‌روز اسلام خود را مخفي مي‌داشتند، دين خود را آشكار كنند. افراد ديگري هم از آن قبيله، زماني كه شوكت اسلام را در آن روز مشاهده كردند، مسلمان شدند. بدين ترتيب خون آن زن ناديده گرفته شد و كسى جرئت نكرد خون‌خواهي او را بكند.

نتيجه

از مجموع يافته هاي تاريخي اين تحقيق در بارة شيوة برخورد پيامبر(ص) با منافقان، اين مطلب به روشني ثابت مي گردد كه آن حضرت همواره تا آن جا كه ممكن بود با منافقان با مدارا و گذشت رفتار مي كرد. اين در حالي بود كه پيامبر (ص) از كفر پنهان منافقان آگاه بود؛ آيات قرآن در بسياري از موارد نقاب از چهرة آنان بر مي داشت و آنان را معرفي مي‌كرد؛ خودشان نيز در شرايط مختلف، با كار شكني ها و خيانت هاي كه انجام مي‌دادند، هويت خويش را آشكار مي نمودند. پيامبر (ص)، بارها در پاسخ كساني كه پيش نهاد قتل منافقان را مطرح مي‌كردند، مي گفت : كسي كه به يكتايي خدا و رسالت پيامبرش اعتراف كند از كشتنش نهي شده ام و ديگر اين كه مبادا عرب بگويد : محمد(ص) همين كه به وسيله ياران خود به پيروزي رسيد، حالا آنان را به قتل مي رساند.

البته، عفو و مداراي پيامبر(ص) موجب بي توجهي به جامعه اسلامي نمي‌شد. آن حضرت، هيچگاه از اين دشمنان داخلي غافل نبود و هميشه حركتها، كار شكني ها و شايعه هاي آنان را با دقت زير نظر داشت؛ نقشه هاي آنان را خنثي مي كرد و در مورد شايعه سازي هاي آنان، حقيقت مطلب را به آگاهي مسلمانان مي رساند و گاهي نيز از خشونت بهره مي گرفت؛ ولي به اندازه كه هستة نفاق آنان از هم بپاشد و نقشه هاي شان عملي نگردد.

هم چنين از اين تحقيق، به دست مي‌آيد كه مهمترين روش پيامبر(ص) براي جلوگيري از فتنه انگيزي منافقان و مصونيت بخشي به جامعه اسلامي، منزوي كردن و مطرود نمودن آنها در درون جامعه اسلامي بود. در نتيجة برخوردهاي مدبرانة پيامبر (ص) و نزول آياتي از قرآن كريم در معرفي هويت بود كه حساسيت ‌ها‌ نسبت به منافقان برانگيخته شد و در نتيجه، موقعيت و تأثير گذاري آنان در جامعة اسلامي به تدريج سقوط كرد. به عنوان نمونه، عبدالله بن اُبي كه سركرده منافقان و يكي از مشهور ترين آنان بود، بعد از آن قضية كه در بازگشت از جنگ بني مصطلق پيش آمد، چنان عرصه بر او تنگ شد و احساسات بر ضد او تحريك شده بود كه فرزند او نزد پيامبر(ص) آمد و گفت : اي رسول خدا (ص)، اگر تصميم داري كه او را به قتل برساني، مرا مأمور اين كار كن تا سر او را برايت بياورم؛ به خدا قسم كه همه اوس و خزرج مي دانند كه من يكي از نيكوكارترين افراد نسبت به پدر خويش هستم؛ از همين جهت نيز مي ترسم كه اگر كسي ديگر را مأمور قتل وي كني، تحمل اين را نداشته باشم كه قاتل پدرم را بنگرم و در نتيجه مؤمني را در برابر كافري به قتل برسانم و داخل جهنم شوم. رسول خدا (ص) فرمود: تا زماني كه او در كنار ما است، با او رفيق و مهربان هستيم.

 

منبع : برخورد پیامبر اکرم(ص) با منافقان

 

مطالعه بیشتر :

  1. مقاله "پیامبر و جریان نفاق"
  2. فصل نامه مطالعات تاریخ اسلام؛ سال اول؛ شماره اول؛ تابستان 88
  3. شيوه فرهنگى تقابل و مبارزه مسلمانان با فتنه‏ گران از منظر نهج‏ البلاغه

 

4) آیات مربوط به (نشانه، ویژگی ها و…) نفاق/منافقان

1) سوره بقره

1) آیه 8 : دو رویی

وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ

گروهی از مردم کسانی هستند که می‌گویند: «به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده‌ایم.» در حالی که ایمان ندارند.

2) آیه 9 : فريب كاري و نيرنگ بازي

يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ

(به گمان خود) خدا و مؤمنان را فریب مى دهند; در حالى که جز خودشان را فریب نمى دهند; ولى نمى فهمند.

توجه : این موضوع هم در "آیه 142 سوره نساء" هم ذکر شده.

مشکل بزرگى که مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند این است که از یکسو مأمور بودند هر کس اظهار اسلام مى کند، با آغوش باز از او استقبال کنند، و از تفتیش عقائد در مورد اشخاص خوددارى نمایند.

از سوى دیگر، باید مراقب توطئه هاى منافقان باشند، منافقانى که با قیافه حق به جانب و به نام یک فرد مسلمان، گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى شد، در حالى که در باطن، سدّ راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند.

این گروه با پیش گرفتن این راه، فکر مى کردند مى توانند خداوند و مؤمنان را براى همیشه فریب دهند، در حالى که بدون توجه خود را فریب مى دادند.

تعبیر به «یُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا» (با توجه به معنى مخادعه که به معنى نیرنگ و خدعه از دو طرف است) مفهوم دقیقى را ترسیم مى کند و آن این که آنها بر اثر کوردلى، اعتقاد داشتند: پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) یک خدعه گر است که براى حکومت بر مردم، دین و نبوت را مطرح ساخته، و افراد ساده لوح نیز اطراف او جمع شده اند، لذا باید در مقابل او به خدعه برخاست!، بنابراین از یکسو کار این منافقین، خدعه و نیرنگ بود.

و از سوئى دیگر درباره پیامبر بزرگ خدا نیز چنین اعتقاد غلطى داشتند.

اما جمله بعد (وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ) هر دو پندار آنها را در هم مى کوبد.

از یکسو اثبات مى کند: تنها خدعه و نیرنگ از جانب خود آنها است و از سوى دیگر مى گوید: این خدعه و نیرنگ نیز به خودشان باز مى گردد و نمى فهمند; چرا که سرمایه هاى اصیلى را که خداوند براى نیل به سعادت در وجودشان آفریده، در مسیر خدعه و فریب و نیرنگ بر باد مى دهند و دست خالى از هر خیر و نیکى، با کوله بارى از گناه، از دنیا مى روند.

البته، هیچ کس خدا را نمى تواند فریب بدهد; چرا که او با خبر از آشکار و نهان است، بنابراین تعبیر به «یُخادِعُونَ اللّه» یا از این نظر است که خدعه و نیرنگ با پیامبر و مؤمنان، همچون خدعه و نیرنگ با خدا است، (در موارد دیگرى از قرآن نیز دیده مى شود که خداوند براى تعظیم پیامبر و مؤمنان خود را در صف آنها قرار مى دهد).

داستان معروفى است که از بزرگى نقل شده است که به جمعى از پیشه وران مى گفت : از این بترسید که مسافران غریب بر سر شما کلاه بگذارند، کسى گفت: اتّفاقاً آنها افراد بى خبر و ساده دلى هستند ما بر سر آنها مى توانیم کلاه بگذاریم، مرد بزرگ گفت: منظور من نیز همان است، شما سرمایه ناچیزى را از این راه فراهم مى سازید و سرمایه بزرگ ایمان را از دست مى دهید.

3) آیه 10: بیماری روحی

فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ

در دلهای آنان یک نوع بیماری است؛ خداوند بر بیماری آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهایی که میگفتند، عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.

نفاق در واقع یک نوع بیمارى است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگى کامل در میان روح و جسم او حکمفرماست، چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم، همه مکمّل یکدیگرند. اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان مى کشد و اگر منحرف شود، باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است. این دوگانگى جسم و روح درد تازه و بیمارى اضافى است این یک نوع تضاد و ناهماهنگى و از هم گسستگى است که حاکم بر وجود انسان مى شود.

4) آیه 11 و 12 : افساد با شعار اصلاحات

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْمُفْسِدُونَ وَلَٰكِن لَّا يَشْعُرُونَ (12)

و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می‌گویند: «ما فقط اصلاح‌کننده‌ایم»!(11) آگاه باشید! اینها همان مفسدانند؛ ولی نمی‌فهمند.(12)

مثال : مى گویند یکى از سران آمریکا در پاسخ اینکه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن ( هیروشیما و ناکازاکى ) را بمباران اتمى کنند و حدود 200 هزار نفر کودک و پیر و جوان را نابود و ناقص سازند، گفته بود: «ما به خاطر صلح این دستور را داده ایم، که اگر این کار را نمى کردیم و جنگ طولانى تر مى شد، مى بایست بیش از این مى کشتیم!» آرى، منافقان عصر ما نیز براى فریب مردم یا فریب وجدان خود از این گفته ها و از این کارها، بسیار دارند; در حالى که در برابر ادامه جنگ یا بمباران اتمى شهرهاى بى دفاع، راه سوم روشنى نیز وجود داشت و آن این که دست از تجاوزگرى بردارند و ملّتها را با سرمایه هاى کشورشان آزاد بگذارند.

5) آیه 13 : سفاهت با پرچم روشنفکری ( طبقه گرایی )

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ ءَامِنُوا۟ كَمَآ ءَامَنَ ٱلنَّاسُ قَالُوٓا۟ أَنُؤْمِنُ كَمَآ ءَامَنَ ٱلسُّفَهَآءُ ۗ أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلسُّفَهَآءُ وَلَٰكِن لَّا يَعْلَمُونَ

و هنگامی که به آنان گفته شود: «همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید!» می‌گویند: «آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟!» بدانید اینها همان ابلهانند ولی نمی‌دانند!

منافقین همیشه خود را عقل کل و دیگران و مومنین را سفیه و نادان میدانند.

6) آیه 14 : در میان هر جمعیتی به همان رنگ در می آیند و با آنان همصدا میشوند (تمسخر مؤمنان)

وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا۟ إِلَىٰ شَيَٰطِينِهِمْ قَالُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ

و هنگامی که افراد باایمان را ملاقات می‌کنند، و می‌گویند: «ما ایمان آورده‌ایم!» (ولی) هنگامی که با شیطانهای خود خلوت می‌کنند، می‌گویند: «ما با شمائیم! ما فقط (آنها را) مسخره می‌کنیم!»

7) آیه 15 : سرگردانی و حیرت

ٱللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِى طُغْيَٰنِهِمْ يَعْمَهُونَ

خداوند آنان را استهزا می‌کند؛ و آنها را در طغیانشان نگه می‌دارد، تا سرگردان شوند.

2) سوره آل عمران

8) آیه 154 : ایجاد شایعه و شبهه در جامعه اسلامی

ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّنۢ بَعْدِ ٱلْغَمِّ أَمَنَةًۭ نُّعَاسًۭا يَغْشَىٰ طَآئِفَةًۭ مِّنكُمْ ۖ وَطَآئِفَةٌۭ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيْرَ ٱلْحَقِّ ظَنَّ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ مِن شَىْءٍۢ ۗ قُلْ إِنَّ ٱلْأَمْرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِ ۗ يُخْفُونَ فِىٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ ۖ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ شَىْءٌۭ مَّا قُتِلْنَا هَٰهُنَا ۗ قُل لَّوْ كُنتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ ٱلْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ ۖ وَلِيَبْتَلِىَ ٱللَّهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ

سپس بدنبال این غم و اندوه، آرامشی بر شما فرستاد. این آرامش، بصورت خواب سبکی بود که (در شب بعد از حادثه احد،) گروهی از شما را فرا گرفت؛ اما گروه دیگری در فکر جان خویش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهای نادرستی -همچون گمانهای دوران جاهلیت- درباره خدا داشتند؛ و می‌گفتند: «آیا چیزی از پیروزی نصیب ما می‌شود؟!» بگو: «همه کارها (و پیروزیها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چیزی را پنهان می‌دارند که برای تو آشکار نمی‌سازند؛ می‌گویند: «اگر ما سهمی از پیروزی داشتیم، در این جا کشته نمی‌شدیم!» بگو: «اگر هم در خانه‌های خود بودید، آنهایی که کشته‌شدن بر آنها مقرر شده بود، قطعاً به سوی آرامگاه‌های خود، بیرون می‌آمدند (و آنها را به قتل می‌رساندند). و اینها برای این است که خداوند، آنچه در سینه‌هایتان پنهان دارید، بیازماید؛ و آنچه را در دلهای شما (از ایمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون سینه‌هاست، با خبر است.

یکی از مهم ترین ویژگی های منافقین، ایجد شایعه و شبهه در حوزه دین و اعتقادات دینی مسلمین است؛ که قرآن ( آل عمران 120 به بعد ) سعی در رفع شبهات آنان نموده است؛ از جمله این شبهه که در آیه بالا مطرح شده.

9) آیه 156 : سوء استفاده از حوادث گوناگون

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَقَالُوا۟ لِإِخْوَٰنِهِمْ إِذَا ضَرَبُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ أَوْ كَانُوا۟ غُزًّۭى لَّوْ كَانُوا۟ عِندَنَا مَا مَاتُوا۟ وَمَا قُتِلُوا۟ لِيَجْعَلَ ٱللَّهُ ذَٰلِكَ حَسْرَةًۭ فِى قُلُوبِهِمْ ۗ وَٱللَّهُ يُحْىِۦ وَيُمِيتُ ۗ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید! همانند کافران نباشید که چون برادرانشان به مسافرتی می‌روند، یا در جنگ شرکت می‌کنند (و از دنیا می‌روند و یا کشته می‌شوند)، می‌گویند: «اگر آنها نزد ما بودند، نمی‌مردند و کشته نمی‌شدند!» (شما از این گونه سخنان نگویید،) تا خدا این حسرت را بر دل آنها [= کافران‌] بگذارد. خداوند، زنده می‌کند و می‌میراند؛ (و زندگی و مرگ، به دست اوست؛) و خدا به آنچه انجام می‌دهید، بیناست.

جنگ «احد» از دو نظر براى مسلمانان فوق العاده اهمّیّت داشت : نخست اینکه آینه تمام نمایى بود که مى توانست چهره واقعى مسلمانان آن زمان را منعکس سازد، و  آن ها را وادار به اصلاح وضع خود و بر طرف ساختن نقاط ضعف بنماید و به همین جهت قرآن فوق العاده روى آن تکیه کرده، و در آیات بسیارى از آن استفاده تربیتى مى کند. از سوى دیگر، این حادثه زمینه را براى سمپاشى دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همین دلیل، آیات زیادى براى خنثى کردن این سمپاشى ها نازل گردید که آیات فوق از آن هاست.

این آیه به منظور درهم کوبیدن فعّالیّتهاى تخریبى منافقان و هشدار به مسلمانان: نخست، خطاب به افراد با ایمان مى فرماید: «شما همانند کافران نباشید که هنگامى که برادارنشان به مسافرتى مى روند و یا در صف مجاهدان قرار مى گیرند و کشته مى شوند مى گویند: افسوس اگر نزد ما بودند نمى مردند و کشته نمى شدند!» گرچه آنها این سخنان را در لباس دلسوزى ایراد مى کنند امّا نظرى جز مسموم ساختن روحیّه شما ندارند و نباید شما تحت تأثیر این سخنان مسموم قرار گیرید و چنین جمله هایى بر زبان آرید.

اگر شما مؤمنان تحت تأثیر سخنان گمراه کننده آنان قرار گیرید و همان حرفها را تکرار کنید طبعاً روحیّه شما ضعیف گشته و از رفتن به میدان جهاد و سفر در راه خدا خوددارى خواهید کرد و آنها به هدف خود نائل مى شوند، ولى شما این کار را نکنید و با روحیّه قوى به میدان جهاد بروید تا این حسرت بر دل منافقان براى همیشه بماند.

سپس، قرآن به سمپاشى آنها سه پاسخ منطقى مى دهد :

  1. مرگ و حیات در هر حال به دست خداست و مسافرت و یا حضور در میدان جنگ نمى تواند مسیر قطعى آن را تغییر دهد و خدا از همه اعمال بندگان باخبر است (وَاللهُ یُحْیىِ وَیُمِیتُ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ).
  2. تازه اگر هم در راه خدا بمیرید و یا کشته شوید (و به گمان منافقان مرگى زودرس دامن شما را بگیرد، چیزى از دست نداده اید، زیرا) آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اعمالى که آنها با ادامه حیات براى خود جمع آورى مى کنند بالاتر است (وَلَئِنْ قُتِلْتُمْ فِى سَبِیلِ اللهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللهِ وَرَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ).
    اصولا نباید این دو را با هم مقایسه کرد ولى در برابر افکار پستى که چند روز زندگى و ثروت اندوزى را بر افتخار جهاد و شهادت مقدّم مى داشتند راهى جز این نبود که بگوید: آنچه را شما از طریق شهادت یا مردن در راه خدا به دست مى آورید بهتر است از آنچه کافران از راه زندگى نکبتبار و آمیخته با شهوات و دنیاپرستى خویش جمع آورى مى کنند.
  3. از همه گذشته، مرگ به معناى فنا و نابودى نیست که این قدر از آن وحشت دارید، بلکه دریچه اى است به سوى زندگانى دیگرى در سطحى بسیار وسیعتر و آمیخته با ابدیّت (وَلَئِنْ مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لاَِلَى اللهِ تُحْشَرُونَ; اگر بمیرید و یا کشته شوید به سوى خدا باز مى گردید).

قابل توجّه اینکه در آیات فوق مردن در مسافرت در ردیف شهادت در راه خدا ذکر شده است زیرا منظور از آن، مسافرتهایى بوده که در راه خدا و براى خدا انجام مى دادند، مانند سفر به سوى میدان جنگ و یا سفرهاى تبلیغى و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آمیخته با مشکلات و خطرات و بیماریهاى فراوان بوده، لذا مرگ و میر در آن گاهى کمتر از مرگ و میر در میدان جنگ نبود.

و امّا اینکه بعضى از مفسّران احتمال داده اند که منظور از مسافرت در اینجا مسافرتهاى تجارى است، بسیار از معناى آیه دور است، زیرا کافران هرگز از چنین چیزى تأسّف نمى خوردند، بلکه این خود راه جمع آورى اموال بود; بعلاوه، این موضوع تأثیرى در تضعیف روحیّه مسلمانان بعد از جنگ احد نداشت و نیز عدم هماهنگى مسلمانان با کفّار در این مورد حسرتى براى آنها ایجاد نمى کرد. بنابراین، ظاهراً منظور، مردن در اثناى سفر به سوى میدان جهاد و یا سایر برنامه هاى اسلامى بوده است.

10) آیه 160: سر به زیر کردن مسلمانان و کوچک شمردن آنان

از جمله نشانه های منافقان این است که مسبمانان را بی اهمیت در نظر بگیرد و هر وقت بحث کند می گوید که کافر از مسلمان بهتر و قوی تر است و با شوخی می گوید که آیا مسلمانان می توانند با آمریکا که دارای سلاح اتمی است جنگ کنند؟ و می گوید نمی توانند؛ منافق می گوید که ما مسلمانان همیشه در هلاکت و ناخوشی به سر می بریم ولی نمی داند که خداوند متعال بندگان خود را پیروز می گرداند چنانچه می فرماید :

إِن يَنصُرْكُمُ ٱللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ ۖ وَإِن يَخْذُلْكُمْ فَمَن ذَا ٱلَّذِى يَنصُرُكُم مِّنۢ بَعْدِهِۦ ۗ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ

اگر خداوند شما را یاری کند(همان گونه که در جنگ بدر یاری کرد) هیچ کس بر شما چیره نخواهد شد، و اگر خوارتان گرداند(و دست از یاریتان بردارد، همان گونه که در جنگ احد چنین شد) کیست که پس از او شما را یاری دهد؟ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند و بس.

همچنین نمی دانند که تنها خداوند است که عزت می بخشد. از جمله علامات منافق این است که وقتی می بینند جوانان رو به جهاد می کنند می گوید به نظر من اینان به جهاد نمی روند یا اگر کسی را دیدند که برای محاضره می رود می گوید که باور نمی کند این محاضره سود داشته باشد و هیچ نفی در این محاضره نمی بینم. یا اینکه به رفقای خود می گوید برای این درس ها حضور پیدا نکنید چرا که همه ی اینها تکراری است و در خانه خود بمان و وقت خود را به خاطر چند مطلبی که در کتابها است هدر نده. تمامی اینها را از نشانه ی سر به زیر کردن و سبک شمردن مسلمانان به حساب می آورد.

11) آیه 161 : بدگماني و تهمت زدن به انسانهاي درستكار

وَمَا كَانَ لِنَبِىٍّ أَن يَغُلَّ ۚ وَمَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ ثُمَّ تُوَفَّىٰ كُلُّ نَفْسٍۢ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ

(گمان کردید ممکن است پیامبر به شما خیانت کند؟! در حالی که) ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند! و هر کس خیانت کند، روز رستاخیز، آنچه را در آن خیانت کرده، با خود (به صحنه محشر) می‌آورد؛ سپس به هر کس، آنچه را فراهم کرده (و انجام داده است)، بطور کامل داده می‌شود؛ و (به همین دلیل) به آنها ستم نخواهد شد (چرا که محصول اعمال خود را خواهند دید).

12) آیه 168: عيب جويي از قضا و قدر خداوند ( تکیه بر سخنان فریبنده و بی اساس )

ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ لِإِخْوَٰنِهِمْ وَقَعَدُوا۟ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا۟ ۗ قُلْ فَٱدْرَءُوا۟ عَنْ أَنفُسِكُمُ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ

(منافقان) آنها هستند که به برادران خود -در حالی که از حمایت آنها دست کشیده بودند- گفتند: «اگر آنها از ما پیروی می‌کردند، کشته نمی‌شدند!» بگو: «(مگر شما می‌توانید مرگ افراد را پیش‌بینی کنید؟!) پس مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست می‌گویید!»

منافقان علاوه بر اینکه خودشان از جنگ احد کناره گیرى مى کردند، سعى در تضعیف روحیّه دیگران نیز نمودند; به هنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آنها گشودند و گفتند: اگر آنها از فرمان ما پیروى کرده بودند، کشته نمى دادند.

قرآن در آیه فوق، به گفتار بى اساس آنها پاسخ داده و مى گوید: «الَّذِینَ قَالُوا لاِِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُوا...» آنها که از جنگ کناره گیرى کردند و به برادران خود گفتند اگر از ما اطاعت کرده بودند هیچ گاه کشته نمى شدند به آنها بگو اگر قادر به پیش بینى حوادث آینده هستید مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست مى گویید.

یعنى در حقیقت شما با این ادّعا، خود را عالم به غیب و باخبر از حوادث آینده مى دانید، کسى که چنین است باید علل و عوامل مرگ خود را بتواند پیش بینى کرده و خنثى سازد، آیا شما چنین قدرتى دارید!

وانگهى، اگر شما در میدان جهاد و در راه سربلندى و افتخار کشته نشوید آیا عمر جاویدان خواهید داشت! آیا مى توانید مرگ را براى همیشه از خود دور سازید! بنابراین، شما که نمى توانید قانون مسلّم مرگ را از میان ببرید، پس چرا در میان بستر با ذلّت بمیرید! چرا با افتخار در میدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشید!

3) سوره نساء

13) آیه 108 : شرم كردن از مردم و شرم نداشتن از خدا (تظاهر به حیا در جلو مردم و از خدا حیا نکردن)

يَسْتَخْفُونَ مِنَ ٱلنَّاسِ وَلَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ ٱللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ ٱلْقَوْلِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا

آنها زشتکاریِ خود را از مردم پنهان می‌دارند؛ اما از خدا پنهان نمی‌دارند، و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که خدا راضی نبود می‌گفتند، خدا با آنها بود، خدا به آنچه انجام می‌دهند، احاطه دارد.

اين نشانه بزرگترين و بهترين نشانه است كه ميتوان بـه وسـيله ي آن يـك منـافق را از ايمانداران واقعي جدا كرد و تشخيص داد؛ منافقي كه در جلوي چشمِ مردم، مرتكب گناه و معاصي نميشود، اما در تنهايي و خفا به راحتي مرتكب گناه ميشود و خداوند بزرگ را كمترينِ كس هم به حساب نميآورد تا از وي اندك شرمي داشته باشد؛ منافق خوشايند مردم را بيشتر دوست دارد تا خوشنودي خداوند را؛ اما مؤمن واقعي، خداونـد را همـواره نـاظر و حاضـر مي بينـد و در پنهـان و آشكار، خداوند را بر نفس و درون خود شاهد و بينا ميداند و خوشنودي خداوند را بر رضـايت مردم ترجيح ميدهد.

14) آیه 142 : تنبلي كردن ( سستی ) در عبادات

إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَهُوَ خَٰدِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوٓا۟ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُوا۟ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلًۭا

منافقان می‌خواهند خدا را فریب دهند؛ در حالی که او آنها را فریب می‌دهد؛ و هنگامی که به نماز برمی‌خیزند، با کسالت برمی‌خیزند؛ و در برابر مردم ریا می‌کنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمی‌نمایند!

منافقين در زمان پيامبر(ص) با آن حضرت به نماز ميايستادند اما خداوند متعال، پيامبر را از اينكه منافقين با تنبلي و ناراحتي به نماز مي آيند، آگاه نمود؛ اگر اين شرح حال منـافقين است، پس واي به حال كساني كه نه با نشاط و نه با تنبلي نماز نميخوانند!؟

شهید مطهری(ره) در این زمینه میگوید: يكى از علائم نفاق همين است كه انسان هر وقت كه به عبادت بر مى‏خيزد (و در رأس همۀ عبادت­ها نماز خواندن است) مى‏بيند كه قلبش رغبتى به نماز خواندن‏ ندارد، روحش ميلى به نماز خواندن ندارد و با كسالت و ناراحتى و بدون نشاط نماز را مى‏خواند. اگر انسان به خدا ايمان داشته باشد قهراً به كمالات الهى هم ايمان دارد. پس اگر کسی به عبادت اشتیاق ندارد، ايمانش ظاهرى است و از روى عادت نماز مى‏خواند. خيال مى‏كند ايمان دارد ولی در اعماق دلش ايمان ندارد. ايمان اگر در اعماق دل آدمی باشد، وی را از روى رغبت به عبادت مى‏كشاند نه از روی عادت

منبع این پاراگراف : مجموعه آثار شهید مطهری: ج26، ص362 / سایت sadeghain.net

15) آیه 142 : ريا كردن

إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَهُوَ خَٰدِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوٓا۟ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُوا۟ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلًۭا

منافقان می‌خواهند خدا را فریب دهند؛ در حالی که او آنها را فریب می‌دهد؛ و هنگامی که به نماز برمی‌خیزند، با کسالت برمی‌خیزند؛ و در برابر مردم ریا می‌کنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمی‌نمایند!

ريا كردن به اين معناست كـه شـخص، خـودش را جلـوي چشـم مـردم خـداترس و پرهيزكار نشان ميدهد تا مورد احترام و قبول مردم قرار گيرد و به چشم آدم خوب به او نگاه كنند؛ حتي نمازهاي انفرادي نيز طوري وانمود ميكند كـه بسـيار مخلـص و متـدين است؛ در اجتماعات و مجالس نيز با ادب و عبادت پيشه نشان ميدهد اما وقتي به خلوت ميرود، برعكسِ آنچه نشان ميداد عمل ميكند و انگار هيچ ترسي از خدا نـدارد و اصـلاً خدا را نميشناسد؛ تمام سخنان و كارهايش براي جلبِ توجه مردم است و خـودش هـم به اين دوگانگيِ شخصيتي در وجود خود آگاهي دارد. ريا از گناهان كبيره بوده و به شرك نزديك ميباشد، چون مقصود از عبـادت شـخص رياكار، جلب توجه مردم است و اين به معناي پرستش مردم بوده و شرك است؛ گاهي مقصود رياكار، جلب نظر مردم براي رسيدن به مقام و مسئوليتي مانند نمايندگي يا رياست يا رهبري است؛ نمايندگي و قضاوت و ولايت و رهبري كه به امـور و حقـوق مـردم تعلـق دارد، اگـر همراه با رعايت عدالت باشد، از عبادات بزرگ بشمار ميرود اما اگـر بـا عـدالت همـراه نباشد از گناهان كبيره و بزرگ است؛ بنابراين كسي كه مطمـئن نيسـت بتوانـد عـدالت را رعايت كند و بر آن توانا نيست، قبول مسئوليت برايش حرام است ( قبول مسئوليت در صورتي حرام ميباشد كه شخص مطمئن باشد از عهده وظيفه اش بر نخواهد آمد و حق ديگران ضايع ميگردد در حالي كه افرادي اولاتر از او وجود دارند كه توانايي انجام مسئوليت را دارند. اما در صورت عدم وجود افراد اولاتر و متخصص و همچنين عدم اطمينان به ناكارآمـدي و ناتواني خويش، قبول مسئوليت جايز بوده و حرام نيست )

16) آیه 142 سوره نساء : كمتر ياد كردن از خدا و ذكر كم گفتن

إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَهُوَ خَٰدِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوٓا۟ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُوا۟ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلًۭا

منافقان می‌خواهند خدا را فریب دهند؛ در حالی که او آنها را فریب می‌دهد؛ و هنگامی که به نماز برمی‌خیزند، با کسالت برمی‌خیزند؛ و در برابر مردم ریا می‌کنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمی‌نمایند!

خداوند نفرمود منافقان به ياد خدا نيستند بلكه ميفرمايد آنها كساني هستند كه خدا را ياد ميكنند اما به كمي و به تنبلي.

4) سوره توبه

17) آیه 49 : بهانه/عذر تراشی منافقان ( ترک جهاد؛ شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و... )

وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ٱئْذَن لِّى وَلَا تَفْتِنِّىٓ ۚ أَلَا فِى ٱلْفِتْنَةِ سَقَطُوا۟ ۗ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌۢ بِٱلْكَٰفِرِينَ

بعضی از آنها می‌گویند: «به ما اجازه ده (تا در جهاد شرکت نکنیم)، و ما را به گناه نیفکن»! آگاه باشید آنها (هم اکنون) در گناه سقوط کرده‌اند؛ و جهنم، کافران را احاطه کرده است!

در شأن نزول این آیه گروهى از مفسّران نقل کرده اند :

هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) مسلمانان را آماده جنگ تبوک مى ساخت و دعوت به حرکت مى کرد، یکى از رؤساى طایفه «بنى سَلمَه» به نام «جَدّ بن قَیْس» که در صف منافقان بود خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد و عرض کرد اگر اجازه دهى من در این میدان جنگ حاضر نشوم زیرا علاقه شدیدى به زنان دارم مخصوصاً اگر چشمم به دختران رومى بیفتد، ممکن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم! و دست از کارزار بکشم! پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او اجازه داد.

در این موقع آیه فوق نازل شد و عمل آن شخص را محکوم ساخت. پیامبر(صلى الله علیه وآله) رو به گروهى از «بنى سلمه» کرد و فرمود: بزرگ شما کیست؟ گفتند: «جدّ بن قیس» ولى او مرد بخیل و ترسویى است. فرمود: چه دردى بدتر از درد بخل، سپس فرمود: بزرگ شما آن جوان سفید رو «بِشْر بن بَرّاء» است (که مردى است پرسخاوت و گشاده روى).

شأن نزول فوق نشان مى دهد که انسان هرگاه بخواهد شانه از زیر بار مسئولیّتى خالى کند از هر وسیله اى براى خود بهانه مى تراشد، همانند بهانه اى که «جدبن قیس» منافق براى عدم حضور در میدان جهاد درست کرد، و آن اینکه ممکن است زیبا رویان رومى دل او را بربایند و دست از جنگ بکشد و به «مشکل شرعى» گرفتار شود!

گفتار جدبن قیس مرا به یاد گفته یکى از مأموران ظالم مى اندازد که مى گفت: اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهیم حقوقى که دریافت مى داریم براى ما شرعاً اشکال دارد یعنى براى رهایى از این اشکال شرعى! باید ظلم و ستم به خلق خدا کنیم.

به هرحال، قرآن در اینجا روى سخن را به پیامبر(صلى الله علیه وآله) کرده و در پاسخ این گونه بهانه جویان رسوا مى گوید: «بعضى از آنها مى گویند به ما اجازه ده که از حضور در میدان جهاد خوددارى کنیم و ما را مفتون و فریفته زنان و دختران زیباروى رومى نساز (وَمِنْهُمْ مَّنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِّى وَلاَ تَفْتِنِّى)!»

این احتمال نیز در تفسیر و شأن نزول آیه داده شده است که جد بن قیس به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بى سرپرست خود مى خواست از جهاد صرفنظر کند. ولى به هرحال، قرآن در پاسخ او مى گوید: «آگاه باشید که اینها هم اکنون در میان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط کرده اند; جهنّم گرداگرد کافران را احاطه کرده است (أَلاَ فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ)!»

یعنى آنها با عذرهاى واهى و اینکه ممکن است بعداً آلوده به گناه بشوند هم اکنون در دل گناه قرار دارند و جهنّم گرداگرد آنها را فرا گرفته است; آنها فرمان صریح خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله) را درباره حرکت به سوى جهاد زیر پا مى گذارند مبادا به «شبهه شرعى» گرفتار شوند!

توجه : یکى از راههاى شناخت گروه منافقان در هر جامعه اى دقّت در طرز استدلال آنها و عذرهایى است که براى ترک انجام وظایف لازم مى آورند; چگونگى این عذرها به خوبى باطن آنها را روشن مى سازد؛ آن ها غالباً به یک سلسله موضوعات جزئى و ناچیز و گاهى مضحک و خنده آور متشبّث مى شوند تا موضوعات مهم و کلّى را نادیده بگیرند; و براى اغفال افراد باایمان به گمان خود از الفباى فکرى آنها استفاده مى کنند، و پاى مسائل شرعى و دستور خدا و پیامبر را به میان مى کشند، در حالى که در میان گناه غوطه ورند و شمشیر به دست گرفته بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و آیین او مى تازند.

وقتی که پیامبر صلی الله علیه وسلم خواست با قوم بنی اصفرا جنگ کند در جنگ تبوک به جدی پسر قیس (که از بزرگان بنی سلمه بود) گفت همراه ما به جهاد بیا در جواب پیامبر گفت: من از فتنه ی زنان بنی اصفرا نسبت به خودم می ترسم. چنین عذر تراشی از نشانه های منافق است.(امروزه نیز چنین افرادی بسیارند وقتی به آنان می گویی گه چرا به مسجد نمی آیی؟ می گوید چون فلانی و فلانی در مسجدند و من می دانم که آنان اهل فسادند به این خاطر به مسجد نمی آیم و یا می گوید مسلمانی فقط به خواندن نماز نیست و …

18) آیه 50 : شادی در غم و غم در شادی مومنان

إِن تُصِبْكَ حَسَنَةٌۭ تَسُؤْهُمْ ۖ وَإِن تُصِبْكَ مُصِيبَةٌۭ يَقُولُوا۟ قَدْ أَخَذْنَآ أَمْرَنَا مِن قَبْلُ وَيَتَوَلَّوا۟ وَّهُمْ فَرِحُونَ

هرگاه نیکی به تو رسد، آنها را ناراحت می‌کند؛ و اگر مصیبتی به تو رسد، می‌گویند: «ما تصمیم خود را از پیش گرفته‌ایم.» و بازمی‌گردند در حالی که خوشحالند!

منافق به محض شنیدن اینکه بلایی و یا مصیبتی برای مسلمانان پیش امده آن را پخش می کند و چنان وانمود می کند که دوست ندارد و با پیش امدن این بلا ناراحت است، ولی قلبا به آن دلخوش می کند، و هرگاه برای مسلمانان خوشی و شادی پیش آید برای او دلنگرانی و دلتنگی است ( ساکت میشن و این خبر خوش رو پخش نمیکنن / این عبارت داخل پرانتزو خودم نوشتم! )

19) آیه 58 و 59 : خودخواهی منافقان

وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِى ٱلصَّدَقَٰتِ فَإِنْ أُعْطُوا۟ مِنْهَا رَضُوا۟ وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا۟ مِنْهَآ إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ (58) وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا۟ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَقَالُوا۟ حَسْبُنَا ٱللَّهُ سَيُؤْتِينَا ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَرَسُولُهُۥٓ إِنَّآ إِلَى ٱللَّهِ رَٰغِبُونَ (59)

و در میان آنها کسانی هستند که در (تقسیم) غنایم به تو خرده میگیرند؛ اگر از آن (غنایم، سهمی) به آنها داده شود، راضی می‌شوند؛ و اگر داده نشود، خشم می‌گیرند (؛ خواه حقّ آنها باشد یا نه)! (58) (در حالی که) اگر به آنچه خدا و پیامبرش به آنان داده راضی باشند، و بگویند: «خداوند برای ما کافی است! و بزودی خدا و رسولش، از فضل خود به ما می‌بخشند؛ ما تنها رضای او را می‌طلبیم.» (برای آنها بهتر است)! (59)

در شأن نزول این آیات در تفسیر «درّ المنثور» از «صحیح بخارى» و «صحیح نسائى» و از گروهى دیگر چنین نقل شده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) مشغول تقسیم اموالى (از غنائم یا زکات بود) که یکى از طایفه «بنى تمیم» به نام «ذُوالخُوَیْصِرَة» از راه رسید، صدا زد: اى رسول خد! عدالت کن! پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «واى بر تو، اگر من عدالت نکنم چه کسى عدالت خواهد کرد!» عمر صدا زد: اى رسول خدا! به من اجازه بده تا گردنش را بزنم ! پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: او را به حال خود واگذار! او یارانى دارد که نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنها کوچک مى شمرید ولى با این حال آنها از دین فرار مى کنند همان گونه که تیر از کمان!

در این هنگام آیات فوق نازل شد و به اینگونه افراد اندرز داد.

در نخستین آیه فوق به یکى دیگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اینکه آنها هرگز راضى به حقّ خود نیستند، و دائماً انتظار دارند از اموال بیت المال و یا منافع عمومى هر چه بیشتر بهره ببرند، خواه مستحق باشند یا نه، دوستى و دشمنى آنها بر محور همین منافع دور مى زند; هر کس جیب آنها را پر کند از او راضى هستند و هر کس به خاطر رعایت عدالت، حقّ دیگران را به آنها نبخشد، از او ناراضى مى شوند.

حقّ و عدالت در قاموس آنها مفهومى ندارد، و اگر داشته باشد، عادل کسى است که هر چه بیشتر به آنها بدهد و ظالم کسى است که حقّ دیگران را از آنان بازدارد! و به تعبیر دیگر، آنها فاقد هرگونه شخصیّت اجتماعى هستند و تنها داراى یک شخصیّت فردى و در چارچوبه منافع خویش مى باشند، و همه چیز را تنها از این زاویه مى نگرند!

لذا مى فرماید: «بعضى از آنها در تقسیم صدقات به تو عیب مى گیرند ـ و مى گویند عدالت را رعایت نکردى (یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَاتِ).»

امّا در حقیقت چنین است که آنها به منافع خویش مى نگرند «اگر سهمى به آنها داده شود راضى اند و خوشحال ـ و تو را مجرى عدالت مى دانند هر چند استحقاق نداشته باشند (فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا).»

«امّا اگر چیزى از آن به آنها داده نشود، خشمگین مى شوند ـ و تو را متّهم به بى عدالتى مى کنند (وَإِنْ لَّمْ یُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ یَسْخَطُونَ)»

«ولى اگر آنها به حقّ خود راضى باشند و به آنچه خدا و پیامبرش در اختیار آنها گذارده، رضایت دهند و بگویند همین براى ما کافى است و اگر هم نیاز بیشترى داریم خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله)از فضل خود به زودى به ما مى بخشند، ما تنها رضاى او را مى طلبیم و از او مى خواهیم که ما را از اموال مردم بى نیاز سازد، اگر آنها چنین کنند به سود آنهاست(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَیُؤْتِینَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللهِ رَاغِبُونَ)»

آیا در جوامع اسلامى امروز چنین کسانى یافت نمى شوند؟

آیا همه مردم به حقّ مشروع خود قانعند؟ و هر کس تنها به مقدار حقّشان به آنها بدهد، او را عدالت پیشه مى دانند؟

مسلّماً جواب این سؤالها منفى است. با نهایت تأسّف هنوز بسیارند کسانى که مقیاس سنجش حقّ و عدالت را منافع شخصى خویش مى پندارند، و به حقوق خویش قانع نیستند; و اگر کسى بخواهد همه ـ مخصوصاً محرومان ـ را به حقّ مشروعشان  برساند، داد و فریادشان بلند مى شود.

بنابراین، لزومى ندارد براى شناخت منافقان صفحات تاریخ را ورق بزنیم; یک نگاه به اطراف خود و حتّى نگاهى به خودمان بکنیم مى توانیم وضع خود و دیگران را دریابیم.

20) آیه 64 و 65 : به بازی گرفتن (مسخره کردن) مقدستا و شوخی با خدا و رسول و اعتقادات

يَحْذَرُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌۭ تُنَبِّئُهُم بِمَا فِى قُلُوبِهِمْ ۚ قُلِ ٱسْتَهْزِءُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ مُخْرِجٌۭ مَّا تَحْذَرُونَ (64) وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ ۚ قُلْ أَبِٱللَّهِ وَءَايَٰتِهِۦ وَرَسُولِهِۦ كُنتُمْ تَسْتَهْزِءُونَ (65)

منافقان از آن بیم دارند که سوره‌ای بر ضدّ آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا کنید! خداوند، آنچه را از آن بیم دارید، آشکار می‌سازد!» (64) و اگر از آنها بپرسی (: «چرا این اعمال خلاف را انجام دادید؟!»)، می‌گویند: «ما بازی و شوخی می‌کردیم!» بگو: «آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره می‌کردید؟!» (65)

21) آیه 67 : امر به منكر و نهي از معروف

ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ بَعْضُهُم مِّنۢ بَعْضٍۢ ۚ يَأْمُرُونَ بِٱلْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ ۚ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَنَسِيَهُمْ ۗ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ

مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آنها امر به منکر، و نهی از معروف می‌کنند؛ و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) می‌بندند؛ خدا را فراموش کردند، و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد (، و رحمتش را از آنها قطع نمود)؛ به یقین، منافقان همان فاسقانند!

منافقین بر خلاف مومنین (71 توبه) امر به منکر و نهی از معروف میکنند (67 توبه)

این چنین افراد می خواهند که منکرات و زنا و بد رفتاری و بی حجابی در میان مردم انتشار یابد و آوازهای مذموم و ناپسند و مجلات زنان عریان و تریاک و هرویین در میان مردم پخش شود، و می خواهند خیر و خوبی و علم و دعوت کم شود، وقتی که گفته می شود خدا و پیامبر چنین فرموده اند می گوید خودمان می دانیم که دین چه می گوید و به اندازه ی خود از دین بلد هستیم و می دانیم.

22) آیه 67 : منافق در امور خير، خسيس و بخيل است

ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ بَعْضُهُم مِّنۢ بَعْضٍۢ ۚ يَأْمُرُونَ بِٱلْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ ۚ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَنَسِيَهُمْ ۗ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ

مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آنها امر به منکر، و نهی از معروف می‌کنند؛ و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) می‌بندند؛ خدا را فراموش کردند، و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد (، و رحمتش را از آنها قطع نمود)؛ به یقین، منافقان همان فاسقانند!

منافقان بیشتر از همه کس نسبت به خیر و صدقات بخیل تر هستند، بعضی اوقات افرادی هستند که برای یک دعوتی غذا خوردن شصت گوسفند سر می برد برای اینکه در ملأ عام نامش منتشر شود ولی اگر برای کار خیری به او گفته شود که باید ده دینار بیاوری او برایت یک دینار می اورد و می گوید که به خدا همین یک دینار را دارم. خداوند متعال می فرماید:« وَ یقْبِضُونَ أَیدِیهُمْ»[توبه/67] و (از بذل و بخشش در راه خیر) دست می کشند.

23) آیه 67 : فراموش كردن خدا

ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ بَعْضُهُم مِّنۢ بَعْضٍۢ ۚ يَأْمُرُونَ بِٱلْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ ۚ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَنَسِيَهُمْ ۗ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ

مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آنها امر به منکر، و نهی از معروف می‌کنند؛ و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) می‌بندند؛ خدا را فراموش کردند، و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد (، و رحمتش را از آنها قطع نمود)؛ به یقین، منافقان همان فاسقانند!

منافق از خانواده، سرگرمي ها و لذات دنيوي، آرزوها و داشته هـا و هر چيـز ديگـري صحبت ميكند غير از خدا! اين در حالي است كه فراموش كردنِ خداوند، بزرگترين بلا و مصيبت است. چون خداوند نيز او را به فراموشي ميسپارد. اما مؤمن واقعـي همـواره و در هر موقعيتي در خواب و در بيداري، در كار و در استراحت، سواره يا پياده، در نعمـت و در مصيبت، هيچ وقتي را از ياد خدا خالي نميگذارد.

24) آیه 75 تا 78 : کم ظرفیتی

وَمِنْهُم مَّنْ عَٰهَدَ ٱللَّهَ لَئِنْ ءَاتَىٰنَا مِن فَضْلِهِۦ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ (75) فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُم مِّن فَضْلِهِۦ بَخِلُوا۟ بِهِۦ وَتَوَلَّوا۟ وَّهُم مُّعْرِضُونَ (76) فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًۭا فِى قُلُوبِهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُۥ بِمَآ أَخْلَفُوا۟ ٱللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ (77)

بعضی از آنها با خدا پیمان بسته بودند که: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد، قطعاً صدقه خواهیم داد؛ و از صالحان (و شاکران) خواهیم بود!» (75) امّا هنگامی که خدا از فضل خود به آنها بخشید، بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند! (76) این عمل، (روح) نفاق را، تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت. این بخاطر آن است که از پیمان الهی تخلّف جستند؛ و بخاطر آن است که دروغ می‌گفتند. (77)

در میان مفسّران معروف است که این آیات درباره یکى از «انصار» به نام «ثَعْلَبَةَ بن حَاطِب» نازل شده است. او که مرد فقیرى بود و مرتّب به مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى آمد، اصرار داشت که پیامبر(صلى الله علیه وآله) دعا کند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد! پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: «قَلِیلٌ تُؤَدِّى شُکْرَهُ خَیْرٌ مِنْ کَثِیر لاَ تُطِیقُهُ ; مقدار کمى که حقّش را بتوانى ادا کنى، بهتر از مقدار زیادى است که توانایى اداى حقّش را نداشته باشى!» آیا بهتر نیست که تو به پیامبر(صلى الله علیه وآله) خدا تأسّى جویى و به زندگى ساده اى بسازى! ولى ثعلبه دست بردار نبود، و سرانجام به پیامبر(صلى الله علیه وآله) عرض کرد به خدایى که تو را به حق فرستاده سوگند یاد مى کنم، اگر خداوند ثروتى به من عنایت کند تمام حقوق آن را مى پردازم، پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى او دعا کرد.

چیزى نگذشت که طبق روایتى پسر عموى ثروتمندى داشت از دنیا رفت و ثروت سرشارى به او رسید; و طبق روایت دیگرى گوسفندى خرید و به زودى زاد و ولد کرد، آنچنان که نگاهدارى آنها در مدینه ممکن نبود، ناچار به آبادى هاى اطراف مدینه روى آورد و آنچنان مشغول و سرگرم زندگى مادّى شد که در نماز جماعت و حتّى نماز جمعه نیز شرکت نمى کرد.

پس از مدّتى پیامبر(صلى الله علیه وآله) مأمور جمع آورى زکات رانزد او فرستاد، تا زکات اموال او را بگیرد; ولى این مرد کم ظرفیّت و تازه به نوا رسیده و بخیل، از پرداخت حقّ الهى خودارى کرد، نه تنها خوددارى کرد، بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت: این حکم برادر «جزیه» است; یعنى، ما مسلمان شده ایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم و با پرداخت زکات، چه فرقى میان ما و غیر مسلمانان باقى مانده!

در حالى که او نه مفهوم «جزیه» را فهمیده بود، و نه مفهوم زکات را، و یا فهمیده بود امّا دنیا پرستى اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمى داد; به هرحال، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) سخن او را شنید فرمود: «یا وَیْحَ ثَعْلَبَه! یا وَیْحَ ثَعْلَبَه! ; واى بر ثعلبه! اى واى بر ثعلبه!» و در این هنگام آیات فوق نازل شد.

امروز هم «ثعلبه»ها کم نیستند!

این آیات، در حقیقت روى یکى دیگر از صفات زشت منافقان انگشت مى گذارد و آن اینکه: به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پریشانى، چنان دم از ایمان مى زنند که هیچ کس باور نمى کند آنها روزى در صف منافقان قرار گیرند، و حتّى شاید آنهایى را که داراى امکانات وسیع هستند، مذمّت مى کنند که چرا از امکاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمى کنند!

امّا همین که خودشان به نوایى برسند چنان دست و پاى خود را گم کرده و غرق دنیا پرستى مى شوند که همه عهد و پیمان هاى خویش را با خدا به دست فراموشى مى سپارند; گویا بکلّى تغییر شخصیّت داده، و درک و دید دیگرى پیدا مى کنند; و همین کم ظرفیّتى که نتیجه اش دنیا پرستى و بخل و امساک و خودخواهى است، روح نفاق را چنان در آنان متمرکز مى سازد که راه بازگشت را به روى آنان مى بندد!

در آیه نخست مى گوید: «بعضى از منافقان کسانى هستند که با خدا پیمان بسته اند که اگر از فضل و کرم خود به ما مرحمت کند، قطعاً به نیازمندان کمک مى کنیم و از نیکوکاران خواهیم بود (وَمِنْهُمْ مَّنْ عَاهَدَ اللهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ).»

* * *

ولى این سخن را تنها زمانى مى گفتند که دستشان از همه چیز تهى بود «و به هنگامى که خداوند از فضل و رحمتش سرمایه هایى به آنان داد، بخل ورزیدند، سرپیچى کردند و رویگردان شدند(فَلَمَّا آتَاهُمْ مِّنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ).»

این عمل و این پیمان شکنى و بخل نتیجه اش این شد که «روح نفاق به طور مستمر و پایدار در دل آنها ریشه کند و تا روز قیامت و هنگامى که خدا را ملاقات مى کنند، ادامه یابد (فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِى قُلُوبِهِمْ إِلَى یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ).»

«این به خاطر آن است که از عهدى که با خدا بستند، تخلّف کردند و به خاطر آن است که مرتّباً دروغ مى گفتند (بِمَا أَخْلَفُوا اللهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ).»

سرانجام آنها را با این جمله مورد سرزنش و توبیخ قرار مى دهد که: «آیا آنها نمى دانند خداوند اسرار درون آنها را مى داند، و سخنان آهسته و در گوشى آنان را مى شنود، و خداوند از همه غیوب و پنهانى ها باخبر است (أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ وَأَنَّ اللهَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ)!»

25) آیه 79 و 80 : عیب جویی از صدقات مومنان

ٱلَّذِينَ يَلْمِزُونَ ٱلْمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ فِى ٱلصَّدَقَٰتِ وَٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ ۙ سَخِرَ ٱللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (79) ٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةًۭ فَلَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَهُمْ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَٰسِقِينَ (80)

آنهایی که از مؤمنان اطاعت کار، در صدقاتشان عیبجویی می‌کنند، و کسانی را که (برای انفاق در راه خدا) جز به مقدار (ناچیز) توانائی خود دسترسی ندارند، مسخره می‌نمایند، خدا آنها را مسخره می‌کند؛ (و کیفر استهزاکنندگان را به آنها می‌دهد؛) و برای آنها عذاب دردناکی است! (79) چه برای آنها استغفار کنی، و چه نکنی، (حتّی) اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، هرگز خدا آنها را نمی‌آمرزد! چرا که خدا و پیامبرش را انکار کردند؛ و خداوند جمعیّت فاسقان را هدایت نمی‌کند! (80)

در شأن نزول این آیات روایات متعدّدى در کتب تفسیر و حدیث نقل شده، که از مجموع آنها چنین استفاده مى شود که پیامبر(صلى الله علیه وآله)تصمیم داشت لشکر اسلام را براى مقابله با دشمن (احتمالاً براى جنگ تبوک) آماده سازد، و نیاز به گرفتن کمک از مردم داشت; هنگامى که نظر خود را اظهار فرمود، کسانى که توانایى داشتند، مقدار قابل ملاحظه اى به عنوان زکات یا کمک بلاعوض به ارتش اسلام خدمت کردند; ولى بعضى از کارگران کم در آمد مسلمان مانند «ابوعقیل انصارى» یا «سالم بن عمیر انصارى» با تحمّل کار اضافى و کشیدن آب در شب و تهیّه دو من خرما که یک من آن را براى خانواده خویش ذخیره کرد و یک من دیگر را خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آورد، کمک ظاهراً ناچیزى به این برنامه بزرگ اسلامى نمود.

ولى منافقان به هر یک از این دو گروه ایراد مى گرفتند: کسانى را که زیاد پرداخته بودند، به عنوان ریاکار اسرافکار معرفى مى کردند، و کسانى را که مقدار ظاهراً ناچیزى کمک نموده بودند، به باد سخریّه و استهزا مى گرفتند که آیا لشکر اسلام نیاز به چنین کمکى دارد!

آیات فوق نازل شد و شدیداً آنها را به عذاب خداوند بیم داد!

26) آیه 87 : نداشتن اندیشه و فهم درست

رَضُوا۟ بِأَن يَكُونُوا۟ مَعَ ٱلْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ

(آری،) آنها راضی شدند که با متخلّفان باشند؛ و بر دلهایشان مهر نهاده شده؛ از این رو (چیزی) نمی‌فهمند!

5) سوره احزاب

27) آیه 12 : فربکار دانستن خدا و رسول ( در شرایط سخت ) و تنها گزاشتن مومنین

وَإِذْ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ مَّا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ إِلَّا غُرُورًۭا (12 احزاب)

و (نیز) به خاطر آورید زمانی را که منافقان و بیماردلان می‌گفتند: «خدا و پیامبرش جز وعده‌های دروغین به ما نداده‌اند!»

وَلَمَّا رَءَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلْأَحْزَابَ قَالُوا۟ هَٰذَا مَا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَصَدَقَ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ ۚ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّآ إِيمَٰنًۭا وَتَسْلِيمًۭا (22 احزاب)

(امّا) مؤمنان وقتی لشکر احزاب را دیدند گفتند: «این همان است که خدا و رسولش به ما وعده داده، و خدا و رسولش راست گفته‌اند!» و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود.

منافقان برعکس مومنین (22 احزاب) وقتی در شرایط سخت و بهران هایی که کفار علیه مومنین به وجود می آورند، قرار میگیرند، عجولانه نصرت خدا را فراموش کرده و به وعده های خدا ظنین و بدگمان شده (14 آل عمران) و وعده های خدا و رسول برا بر نصرت الهی فریب و دروغ میپندارند (12 احزاب)

در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است که، در اثنای حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشی از خندق بودند روزی به قطعه سنگ سخت و بزرگی بر خورد کردند که هیچ کلنگی در آن اثر نمی‌کرد، خبر به پیامبر(ص) دادند، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شخصا وارد خندق شد، و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگی را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را به مغز سنگ فرود آورد، قسمتی از آن متلاشی شد و برقی از آن جستن کرد، پیامبر(ص)  تکبیر پیروزی گفت، مسلمانان نیز همگی تکبیر گفتند. بار دوم ضربه شدید دیگری بر سنگ فرو کوفت قسمت دیگری در هم شکست و برقی از آن جستن نمود پیامبر(ص) تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند. سرانجام پیامبر (ص) سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد، و باقیمانده سنگ متلاشی شد، حضرت باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند، سلمان از این ماجرا سؤال کرد. پیامبر (ص) فرمود: «در میان برق اول سر زمین حیره و قصرهای پادشاهان ایران را دیدم، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز می‌شوند! و در برق دوم قصرهای سرخ‌فام شام و روم نمایان گشت، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد! در برق سوم قصرهای صنعا و یمن را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امتم بر آنها نیز پیروز خواهند شد، بشارت باد بر شما ای مسلمانان»! منافقان نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند: چه سخنان عجیبی؟ و چه حرفهای باطل و بی‌اساسی؟ او از مدینه دارد سر زمین حیره و مدائن کسری را می‌بیند، و خبر فتح آن را به شما می‌دهد، در حالی که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید (و حالت دفاعی به خود گرفته‌اید) و حتی نمی‌توانید به بیت الحذر بروید (چه خیال باطل و پندار خامی؟!). آیه فوق نازل شد و گفت که این منافقان و بیمار دلان می‌گویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعده‌ای به ما نداده است، (آنها از قدرت بی‌پایان پروردگار بی‌خبرند.)

28) آیه 19 : بدگويي كردن از انسانهاي صالح و سالم

أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ ۖ فَإِذَا جَآءَ ٱلْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَٱلَّذِى يُغْشَىٰ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَإِذَا ذَهَبَ ٱلْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى ٱلْخَيْرِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا۟ فَأَحْبَطَ ٱللَّهُ أَعْمَٰلَهُمْ ۚ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرًۭا

آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند؛ و هنگامی که (لحظات) ترس (و بحرانی) پیش آید، می‌بینی آنچنان به تو نگاه می‌کنند، و چشمهایشان در حدقه می‌چرخد، که گویی می‌خواهند قالب تهی کنند! امّا وقتی حالت خوف و ترس فرو نشست، زبانهای تند و خشن خود را با انبوهی از خشم و عصبانیت بر شما می‌گشایند (و سهم خود را از غنایم مطالبه می‌کنند!) در حالی که در آن نیز حریص و بخیلند؛ آنها (هرگز) ایمان نیاورده‌اند، از این رو خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد؛ و این کار بر خدا آسان است.

29) آیه 60 : وقايع کوچک را بزرگ نشان دادن و شايعه پراكني

لَّئِن لَّمْ يَنتَهِ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْمُرْجِفُونَ فِى ٱلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَآ إِلَّا قَلِيلًۭا

اگر منافقان و بیماردلان و آنها که اخبار دروغ و شایعات بی‌اساس در مدینه پخش می کنند دست از کار خود بر ندارند، تو را بر ضدّ آنان می‌شورانیم، سپس جز مدّت کوتاهی نمی‌توانند در کنار تو در این شهر بمانند!

يكي از نشانه هاي منافقين اين است كـه وقـايع و چيزهـاي كوچـك را بـزرگ جلـوه ميدهند و با شايعه پراكني سعي در تضعيف مسلمانان و جامعه اسلامي ميكنند؛ مثلا وقتی می شنود یک مجاهد شهید شده می گوید شنیدم که صد مجاهد کشته شد. و یا اگر بشنود که یک شخص عالم در مسأله ای دچار اشتباه شده آن را بسیار تکرار می کند و می گوید که خدا همگی ما را هدایت کند این عالمی که ما داریم اشتباهات بسیاری دارد... یا وقتی که یک داعی سخنرانی می کند بدون اینکه هیچ منظور و مقصودی داشته باشد برایش منظور و مقصود پیدا می کنند و می گویند که دیدید فلان داعی چگونه مرا مورد تهمت قرار می دهد و چگونه به ما بی احترامی می کند.

6) سوره محمد (ص)

30) آیه 30 : منافقان را از طرز سخنانشان می توان شناخت

وَلَوْ نَشَآءُ لَأَرَيْنَٰكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِيمَٰهُمْ ۚ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ ٱلْقَوْلِ ۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَٰلَكُمْ

و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان می‌دهیم تا آنان را با قیافه‌هایشان بشناسی، هر چند می‌توانی آنها را از طرز سخنانشان بشناسی؛ و خداوند اعمال شما را می‌داند!

منافقان بیمار دل را از کنایه و نیش ها و تعبیرات موذیانه و منافقانه شان مى توان شناخت; هرجا سخن از جهاد است، آنها به نحوى در تضعیف اراده مردم مى کوشند; هرجا سخن از حقّ و عدالت است، آن را به سوى دیگرى منحرف مى سازند; و آنجا که از نیکان و پاکان و پیشگامان اسلام سخن به میان مى آید، به نحوى مى کوشند آنها را لکّه دار و کم اعتبار کنند.

لذا در حدیث معروفى از «ابو سعید خدرى» نقل شده است که مى گوید: «لَحْنُ الْقُوْلِ: بُغْضُهُمْ عَلِىِّ بْنِ اَبِى طَالِب، وَ کُنَّا نَعْرِفُ الْمُنَافِقِینَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله) بِبُغْضِهِمْ عَلِىّ بْنِ اَبِى طَالِب ; منظور از لحن القول، بغض علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) است، و ما منافقان را در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طریق عداوت با على(علیه السلام) مى شناختیم.»

آرى این یکى از نشانه هاى بارز منافقان بود که نسبت به اوّلین مؤمن از میان مردان، و نخستین پیشگام جانباز اسلام عداوت مىورزیدند.

اصولاً ممکن نیست انسان چیزى را در دل داشته باشد و بتواند براى مدّت طولانى آن را چنان مکتوم دارد که حتّى در کنایات و اشارات و لحن کلام او ظاهر نشود; لذا در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام)مى خوانیم: «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِى فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ; هیچ کس چیزى را در دل پنهان نمى کند مگر اینکه در سخنانى که از دهان او نا آگاه مى پرد و بر صفحه صورتش، آشکار مى شود.»

در آیات دیگر قرآن سخنان موذیانه منافقان که مصداق این لحن القول است، یا  حرکات مشکوک آنها، نقل شده است; و شاید به همین دلیل بعضى از مفسّران گفته اند که بعد از نزول آیه مورد بحث، دیگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خوبى منافقان را از نشانه هاى آن ها مى شناخت.

شاهد گویاى این سخن اینکه به آن حضرت دستور داده شد که هرگاه یکى از آنها از دنیا برود بر او نماز نخواند، و کنار قبرش براى دعا و طلب آمرزش نایستد: «وَلاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَد مِّنْهُمْ مَّاتَ أَبَداً وَلاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ.(1)»

مخصوصاً از مواقعى که منافقان به خوبى چهره واقعى خود را آشکار مى کردند، موقع جهاد بود; قبل از جنگ به هنگام جمع آورى کمک ها و آماده شدن براى میدان نبرد، و در میدان جنگ به هنگام حملات شدید دشمن، و بعد از جنگ به هنگام تقسیم غنائم، که در آیات فراوانى از قرآن مجید ـ مخصوصاً در سوره توبه و احزاب ـ به آنها اشاره شده است، و کار به جایى رسیده بود که حتّى افراد عادى مسلمانان نیز منافقان را در این صحنه ها مى شناختند.

امروز هم شناختن منافقان از لحن قول و موضع گیرى هاى خلافشان در مسائل مهمّ اجتماعى، و مخصوصاً در بحران ها یا جنگ ها کار مشکلى نیست و با کمى دقّت از گفتار و رفتارشان شناسایى مى شوند. و چه خوب است مسلمانان بیدار باشند واز این آیه الهام گیرند و این گروه خطرناک و کینه توز را بشناسند و افشا کنند.

7) سوره مجادله

31) آیه 16 : سوگند و قسم دروغ خوردن

ٱتَّخَذُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُمْ جُنَّةًۭ فَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ فَلَهُمْ عَذَابٌۭ مُّهِينٌۭ

آنها سوگندهای خود را سپری قرار دادند و مردم را از راه خدا بازداشتند؛ از این‌رو برای آنان عذاب خوارکننده‌ای است!

8) سوره حشر

32) آیه 11 : ارتباط پنهانی و دوستی با کفار علیه مومنین و دشمنی با آنان

مُّحَمَّدٌۭ رَّسُولُ ٱللَّهِ ۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَىٰهُمْ رُكَّعًۭا سُجَّدًۭا يَبْتَغُونَ فَضْلًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنًۭا ۖ سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ ٱلسُّجُودِ ۚ ذَٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ ۚ وَمَثَلُهُمْ فِى ٱلْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْـَٔهُۥ فَـَٔازَرَهُۥ فَٱسْتَغْلَظَ فَٱسْتَوَىٰ عَلَىٰ سُوقِهِۦ يُعْجِبُ ٱلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ ٱلْكُفَّارَ ۗ وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةًۭ وَأَجْرًا عَظِيمًۢا ( 29 فتح )

محمّد (ص) فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند؛ پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود می‌بینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را می‌طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است؛ این توصیف آنان در تورات و توصیف آنان در انجیل است، همانند زراعتی که جوانه‌های خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و بقدری نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامی‌دارد؛ این برای آن است که کافران را به خشم آورد (ولی) کسانی از آنها را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است.

أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نَافَقُوا۟ يَقُولُونَ لِإِخْوَٰنِهِمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًۭا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ ( 11 حشر )

آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب می‌گفتند: «هرگاه شما را (از وطن) بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز سخن هیچ کس را درباره شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم نمود!» خداوند شهادت می‌دهد که آنها دروغگویانند!

منافقین در حقیقت جزو کفار می باشند و تظاهر به اسلام میکنند (14 بقره)؛ برخلاف مومنین که با کفار شدید میباشند ( 29 فتح )؛ همیشه با کفار علیه مومنین ارتباط پنهانی برقرار مینمایند و درصدد ضربه و لطمه زدن به ایشان بر میآیند؛ هر چند به ایشان هم گاهی دروغ میگویند (11 حشر)

33) آیه 11 : منافقان به کفار هم دروغ می گویند ( دروغ گفتن به کفار )

أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ نَافَقُوا۟ يَقُولُونَ لِإِخْوَٰنِهِمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلَا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَدًا أَبَدًۭا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّكُمْ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَٰذِبُونَ

آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب می‌گفتند: «هرگاه شما را (از وطن) بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز سخن هیچ کس را درباره شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم نمود!» خداوند شهادت می‌دهد که آنها دروغگویانند!

9) سوره منافقون

34) آیه 1 : دروغ گویی صریح و آشکار ( دروغ گفتن به مومنان )

إِذَا جَآءَكَ ٱلْمُنَٰفِقُونَ قَالُوا۟ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ

هنگامي كه منافقان نزد تو ميآيند، سوگند ميخورند و ميگويند: ما گواهي ميدهيم كه تـو حتماً فرستاده خدا هستي! خداوند ميداند كه تو فرستاده خدا ميباشي ولي خدا گواهي ميدهـد كه منافقان در گفته خود دروغگو هستند ( چرا كه به سخنان خود ايمان ندارند )

اولين صفتي كه خداوند در سوره منافقون به منافقين نسبت ميدهد، دروغ گفتن است؛ يعني در صحبت كردن چيزهايي را به زبان مي آورند كه خودشان ايماني و اعتقادي بـه آن سخنان ندارند و در دل خود ميداننـد كـه در حـال دروغ و فريبكاري هسـتند؛ منافق با دروغگويي حقايق را به نفع خود پنهان ميكند؛ منافق اگر پيماني با كسـي ببنـدد يـا قـولي بدهد، در قول و پيمانِ خود دروغگو بوده و پيمان خواهد شكست؛ او همچنـين در قـول خود دغل باز و نيرنگ باز نيز ميباشد؛ بنابراين كسي كه بـه زن، فرزنـد، دوسـتان و بقيـه مردم قولي يا وعده اي بدهد و بدون داشتن عذرِ شرعيِ قابلِ قبول، آن را بجا نياورد و در قول و وعده خود دروغگو باشد، با اين كارِ خود، وارد دايره نفاق خواهد شـد و يكـي از نشانه هاي نفاق را در خود پرورش ميدهد؛ در قرآن هر جا از نفاق صحبت ميفرمايد، بلافاصله همـراه بـا ايـن واژه از دروغ هـم صحبت ميكند و برعكس هر جا از دروغ سخن ميگويد، به همان شكل همـراه بـا آن از نفاق هم سخن ميگويد.

35) آیه 1 : ظاهر و باطن منافق يكي نيست

إِذَا جَآءَكَ ٱلْمُنَٰفِقُونَ قَالُوا۟ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَكَٰذِبُونَ

هنگامي كه منافقان نزد تو ميآيند، سوگند ميخورند و ميگويند: ما گواهي ميدهيم كه تـو حتماً فرستاده خدا هستي! خداوند ميداند كه تو فرستاده خدا ميباشي ولي خدا گواهي ميدهـد كه منافقان در گفته خود دروغگو هستند ( چرا كه به سخنان خود ايمان ندارند )

36) آیه 2 : استفاده از سوگندهاى دروغین براى گمراه ساختن مردم

ٱتَّخَذُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُمْ جُنَّةًۭ فَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ

آنها سوگندهایشان را سپر ساخته‌اند تا مردم را از راه خدا باز دارند

37) آیه 3 : عدم درک واقعیّات بر اثر رها کردن آئین حق بعد از شناخت آن

ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ ءَامَنُوا۟ ثُمَّ كَفَرُوا۟ فَطُبِعَ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ

این بخاطر آن است که نخست ایمان آوردند سپس کافر شدند؛ از این رو بر دلهای آنان مهر نهاده شده، و حقیقت را درک نمی‌کنند!

38) آیه 4 : چاپلوسي و زبان بازی

وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ

و اگر (سخن) گويند به سخنانشان گوش فرا ميدهي

منافق چاپلوس و زبان باز است و به شكلي حرف ميزند كه مردم فكر كنند از ديگران فهميده تر و عاقلتر است؛ منافق دوست دارد بالاتر از فهم مردم سـخن بگويـد تـا برتـري خود را به ديگران تحميل كند و با اين كارها ميخواهند مردم را فريب دهند.

39) آیه 4 : بدگمانى و ترس و وحشت از حادثه و هر چیز به خاطر خائن بودن

يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ

هر فریادی از هر جا بلند شود بر ضد خود می‌پندارند

40) آیه 5 : حق را به باد سخریه و استهزاء گرفتن

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ ٱللَّهِ لَوَّوْا۟ رُءُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ

هنگامی که به آنان گفته شود: «بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند!»، سرهای خود را ( از روی استهزا و کبر و غرور ) تکان می‌دهند؛ و آنها را می‌بینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر می‌ورزند!

41) آیه 7 : خود را مالک همه چیز دانستن و دیگران را محتاج به خود پنداشتن

هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟

آنها کسانی هستند که می‌گویند: «به افرادی که نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا پراکنده شوند!»

42) آیه 7 : آگاهي نداشتن از احكام دين و ندانستن برنامه زندگي خداپسندانه

وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ

ولي منافقان ( حقايق و واقعيت ها ) نميفهمند

منافق به علوم تجربي و دنيوي علاقه دارد و ياد ميگيـرد! امـا از درك حقـايق دين و قدرت وعده هاي الهي و روز سزا و جزا و ...، قاصر و عاجز است و اين تنها بـدين خـاطر است كه خودش نميخواهد بفهمد و خداوند نيز بر دل او مهر ميزند؛ منافق دوست نـدارد در مجالس و مباحث از عبادت و نماز و ياد خدا بحث شود، چون فكر ميكند چيـزي از آن نميداند و مايه سرافكندگي اوست؛ اما مؤمن واقعي بـه دنبـال كسـب علـم شـرعي و احكام دين ميرود و هميشه در تلاش است كـاري را كـه در آن سـود و خيـري هسـت، انجام دهد.

43) آیه 8 : خود را عزیز و دیگران را ذلیل تصوّر کردن

يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ

آنها می‌گویند: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان ذلیلان را بیرون می‌کنند!» در حالی که عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمی‌دانند!

10) سوره حدید

44) آیه 13 و 14 : پایان کار منافقین در آن دنیا ( شکست بزرگ )

يَوْمَ يَقُولُ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱنظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِكُمْ قِيلَ ٱرْجِعُوا۟ وَرَآءَكُمْ فَٱلْتَمِسُوا۟ نُورًۭا فَضُرِبَ بَيْنَهُم بِسُورٍۢ لَّهُۥ بَابٌۢ بَاطِنُهُۥ فِيهِ ٱلرَّحْمَةُ وَظَٰهِرُهُۥ مِن قِبَلِهِ ٱلْعَذَابُ (13) يُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَكُن مَّعَكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ وَلَٰكِنَّكُمْ فَتَنتُمْ أَنفُسَكُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَٱرْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ ٱلْأَمَانِىُّ حَتَّىٰ جَآءَ أَمْرُ ٱللَّهِ وَغَرَّكُم بِٱللَّهِ ٱلْغَرُورُ (14)

روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان می‌گویند: «نظری به ما بیفکنید تا از نور شما پرتوی برگیریم!» به آنها گفته می‌شود: «به پشت سر خود بازگردید و کسب نور کنید!» در این هنگام دیواری میان آنها زده می‌شود که دری دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب! (13) آنها را صدا می‌زنند: «مگر ما با شما نبودیم؟!» می‌گویند: «آری، ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید، و (در همه چیز) شکّ و تردید داشتید، و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرا رسید، و شیطان فریبکار شما را در برابر (فرمان) خداوند فریب داد! (14)

منابع

منابع

1) کتاب "چهره منافقان در قرآن"؛ انتشارات نسل جوان : این کتاب که 193 صفحه هستش برگرفته از تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی هستش که اومده و سوره به سوره، آیات نفاق رو گفته و توضیحاتی در باب هر آیه داده، در کل کتاب خوبیه.

2) تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی

3) مقاله "20 نشانه منافق در قرآن"؛ به اهتمام قباد کاکاخانی

4) وبسایت hawzah.net

 

بقیه عناوین این مطلب ( مطالعه بیشتر )

بقیه عناوین این مطلب ( مطالعه بیشتر )

5) عوامل و زمینه های پیدایش و گسترش نفاق

  1. نفاق و منافقین از منظر قرآن ( عنوان "زمینه‌های پیدایش و گسترش نفاق" رو بخونید )
  2. نفاق - قسمت اول ( عنوان "اسباب نفاق" رو بخونید )
  3. زمینه ها و نشانه های نفاق از منظر قرآن و سنت
  4. عوامل نفاق

 

6) تاریخچه ایجاد نفاق در صدر اسلام

شاید این طبیعت و ماهیت هر انقلاب است که پس از پیروزی چشم گیر، با صفوف منافقان رو به رو گردد و دشمنان سرسخت دیروز به صورت عوامل نفوذی امروز در لباس دوستان جلوه گر می شوند و از این جاست که می توان فهمید چرا همه آیات مربوط به منافقین در مدینه نازل شده است ( منبع این پاراگراف : نفاق در قرآن و منافق در جامعه اسلامی )

برای مطالعه بیشتر و مستند، به لینک های زیر برید :

  1. فصل نامه مطالعات تاریخ اسلام؛ سال اول؛ شماره اول؛ تابستان 88
  2. مقاله "پیامبر و جریان نفاق"

 

7) احادیث مربوط به نفاق

خب این قسمت چون حدود 20 صفحه هستش، دیگه داخل فایل ورد میزام براتون، اگه خواستید برید فایل مرد زیر رو بخونید، که در 3-4 دسته زیر دسته بندیشون کردم :

  1. پیشگیری از نفاق / درمان نفاق
  2. نشانه های نفاق/منافق
  3. عوامل ایجاد نفاق
  4. دسته بندی نشده

لینک دانلود این فایل ورد : احدیث مربوط به نفاق

 

8) ویژگی منافقان در نهج البلاغه

  1. ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره 156
  2. منافقان در نهج البلاغه

 

9) آثار و مفاسد نفاق

  1. نفاق ( عنوان "آثار و مفاسد نفاق" رو بخویند )
  2. نفاق - قسمت دوم ( عنوان "آثار و نتایج نفاق" رو بخونید )

 

10) شیوه‌های مقابله منافقان با حق

  1. نفاق و منافقین از منظر قرآن ( عنوان "شیوه‌های مقابله منافقان با حق" رو بخونید )
  2. مقاله "پیامبر و جریان نفاق"

 

11) اختلاف نظر میان شیعه و سنی در باب منافقین صدر اسلام

نمونه هایی از کارشکنی منافقین در زمان پیامبر

 

12) عاقبت کار منافقان

شرح نفاق و منافقان در کلمات امام خمینی ( عنوان "عاقبت منافقان در قرآن" رو بخونید )

گروه پرسش و پاسخ الکترونیکی در سروش
برچسب ها : برچسب/تگ یی پیدا نشد!
مهدی دمیرچیلو
ارسال دیدگاه
9

1) نظرات غیر فارسی به صورت خودکار حذف میشوند ( حداقل 5 حرف فارسی وارد کنید ).

2) به موارد درخواست پروژه/کد آماده و سوالاتی که بلد نباشم پاسخ داده نمیشه.

3) برای گزاشتن کدهاتون از این سایت استفاده کنید ( طبیعتا لینک کدتون رو باید برای من بفرستید! ) : debian

4) پسورد فایل های سایت : www.dmf313.ir

  1. Avatar

    مهمان

    مهدی

    سلام عزیز
    ممنون بابت مطالب خوبی که می گذاری …

  2. Avatar

    مهمان

    حرف دلم که میدونم نمیخونی

    سلام, تو پاراگراف اول گزاشتن رو با “ذ” باید بنویسی نه با “ز”.(گذاشتن).
    من قبلن (چن سال پیش) پیش خیلی از سایت شما استفاده میکردم. که البته الان زیاد با میکرو ها کار نمیکنم . خواستم یه تشکری بکنم و از این بابت من مدیون شما هستم. میدونم بابت این سایت چقدر وقت میزارید و میدونم اگه دنبال پول دراوردن بودید هیچوقت این راه رو انتخاب نمیکردید. اما یه چیزی که گاهی ازش میترسم هدف واقعی شما از این وبسایته. عقاید شخصی هر کسی به خودش مربوطه و کسی که وارد این سایت میشه دنبال یکی از مطالب علمی و خوب شماست. این که گاهی وسط این مسایل , تفکرات و عقاید (گاها شخصی) خودتون رو نشر میدید به نظر کار جالبی نیست و یه جورایی دارید اون ها رو تحمیل میکنید. امروز من وبسایت رو باز کردم و برای چن لحظه فک کردم ادرسش رو اشتباه وارد کردم. میدونم قصد بدی ندارید اما باور کنید این راهش نیست. شما میتونید یه وبلاگ(یا وبسایت) دیگری درست کنید و همه ی اون مطالبی(و عکس هایی) رو که اخره پست هاتون میزاریداون جا بزارید. مطمینم خیلی ها ازش دیدن میکنن. من خودم نفر اول خواهم بود.
    همین.
    اگه هنوز داری میخونی (و منو به چشم یه منافق نمیبینی laugh ) میتونی یه نظر سنجی ساده تو سایت بذاری که ببینی چند درصد از خوانندگان از مطالب عقیدتی (و مذهبی) شما استفاده میبرن و چند درصد هم موافق این هستن که اون ها رو به صورت مجزا منتشر کنید. در ضمن یه چیزی که هست اینه که هیچ زوری در کار نیست (این رو خوده خدا میگه) کسی که واقعا علاقه مند باشه خودش به دنبال دین و راه صحیح زندگی میره و احتیاجی نیست اینطوری شما این تفکرات رو به خواننده انتقال بدی. اگر هم قصدت این نیست میتونی همه رو جمع کنی و بزاری تو یه وبسایت دیگه. میدونم این نظر رو منتشر نمیکنی فقط خواستم حرف دلم رو بگم.(به عنوان یه ادمی که مثل تو به تفکراتش احترام میذاره yes نه یه منافق غرب زده مغزش رو شستو شو دادن)

    • مهدی دمیرچیلو

      نویسنده این مطلب

      مهدی دمیرچیلو

      سلام – وبلاگ شخصی هستش و هر نوع مطلبی که دوست داشته باشم میتونم بزارم طبیعتا – تحمیل چیه آقا! چاقو زیر گلوت گزاشتم که این مطلب و یا مطالب دیگه سایت رو بخونی؟ دیگه آیه قرآن و دو تا حدیث و سخن از بزرگان هم نتونم بزارم تو سایت دیگه هیچی دیگه

      • Avatar

        مهمان

        معلم ادبیات :)

        بله حق دارید ولی گزاشتن رو با ذ مینویسن دوباره laugh

      • Avatar

        مهمان

        برو یره

        آقا دمت گرم اصلا گضاشتن laugh
        میگما قیمتا اثر کرده رو سایتا منتظر مطالبت هستیما.

        • مهدی دمیرچیلو

          نویسنده این مطلب

          مهدی دمیرچیلو

          چند وقتی لبتابم سوخته بود – اسکپم رو فروختم – یکم هم از یکی پول گرفتم، pc گرفتم الان – والا یبار سایتمو هک کردن – االان دارم در باب سایت و کدنویسی وب و … مطالعه میکنم – هم این که کارای سایتمو خودم انجام بدم هم تو الکترونیک بکار میاد – و… هرچند کار اشتباهی هستش – آخرش میشم دریایی به عمق بند انگشت!! – درباب املا هم از بچگی املام ضعیف بود – خیلی وقته دیگه زیاد اهمیتی بهش نمیدم…

    • Avatar

      مهمان

      احسان وارسته

      قبلن اشتباهه، قبلا درسته. cool
      الان به فکر افتادم کلاس ادبیات بذارم برای بچه های مهندسی، آقا زشته به خدا، مثلا ما جامعه تحصیلکرده ایم …
      دوست عزیزم آقای مهدی دمیرچی لو واقعا دست مریزاد داری، خدا قوت واقعلا سایت عالی و پر باری داری. ایشالا که هر روز بهترش بکنی و برات آرزوی موفقیت بیشتر میکنم.

  3. Avatar

    مهمان

    علی

    قالب جدیدتون خیلی خوبه (:
    انشاا… یه لب تاب جدید بخری (:

  4. Avatar

    مهمان

    امیرحسین

    خیلی مردی داداش…دمت گرم.ایشالا زیر سایه آقا امام زمان سالم و سرحال با قدرت به کارت ادامه بدی